تبليغاتX
من یک چپ دست هستم

من یک چپ دست هستم

نوشته های یک چپ دست

فکر به طور حتم مانع تجلی عشق است. فکر ریشه در حافظه دارد، مبتنی بر خاطره است،
و عشق چیزی غیر از خاطره است ماهیت فکر،جدایی و تفرق است احساس، زمان

و فاصله، احساس جدا بودن و اندوه ناشی از ان حاصل یک فعل و انفعال فکری است

 فکر بطور اجتناب پذیری منجر به احساس تعلق و تملک می شود، و احساس تملک

 حسادت به بار می اورد و از ان جا که حسادت هست مسلما عشق نیست، و تمام

رنجها و گرفتاریهای انسان بدان جهت است که فکر نقش عشق را بازی می کند

این بار خودم نخواستم که زودتر اپ کنم
یعنی این که هیچ مانعی برای اپکردن  وجود نداشت

موج نوازشی، ای گرداب
کوهساران مرا پر کن، ای طنین فراموشی !
نفرین به زیبایی - اب تاریک خروشان- که هست مرا
فرو پیچید و برد !
تو ناگهان زیبا هستی. اندامت گردابی است
موج تو اقلیم مرا گرفت
توا یافتم، اسمان ها را پی بردم
توا یافتم درها را گشودم، شاخه ها را خواندم
افتاده باد ان برگ، که بد اهنگ وزش هایت نلرزد !
مژگان تو لرزید : رویا درهم شد
تپیدی : شییوه گل بگردش امد
بیدار شدی : جهان سر برداشت، جوی از جا جهید
براه افتادی :سیم جاده غرق نوا شد
در کف تست رشته دگرگونی
از بیم زیبایی می گریزم و چه بیهوده فضا را گرفته ای
یادت جهان را پر غم می کند و فراموشی کیمیاست
در غم گداختم ای بزرگ ای تابان !
سر بزن، شب زیست درهم ریز، ستاره دیگر خاک!
جلوه ای، ای برون از دید
از بیکران تو می ترسم، ای دوست! موج نوازشی

رالف دالدو امرسون
علف هرز چیست؟ گیاهی که فوایدش هنوزکشف نشده؟

پل والری
وقتی خداوند مرد را افرید دید او چنان که بایست تنها نیست پس همدمی برایش خلق
کرد تا تنهایی اش را با شدت بیشتری احساس کند؟

از تمام بچه هاایی که به وبلاگم سر میزنن حتی وقتی که
به وبلاگشون نرفتم  و کامنتی نگذاشتم  ممنونم

 

خانه سرد...
 
  
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 3:9  توسط علی  | 

سلام
من نمی دونم حکمت این که بدن من به هیچ بیماری نه نمیگه چیه ؟
هر بیماری که ویروسش یا باکتریش یا میکروبش از 10 قدمیش
رد میشه دستشو میگیره میاره تو بدن من؟
خواستیم یه بار درست و حسابی یه قول بدیم بگیم زودتر اپ میکنیم
مگه شد؟ نشد که!  یکی نیست بگه حالا چه وقت سرما خوردن بود اینجور که معلومه بدن من کلکسیونی از امراض قراره باشه  سرما خوردگی هم که مهمون گرمابه و گلستان ماست
بله و این طور شد که که من نتونستم به جمله من زودتر اپ میکنم وفادار بمونم
الان که صدای من رو می شنوید حالم  افتابی در ارتفاعات ابری همراه با  رگبارو رعد برق

   می باشد که این  سامانه در چند روز اینده از اسمان بدن من کنار خواهد رفت
ممنون که تو این مدت به یاد من بودید 
بعضی شاید فکر کردن من افقی شدم که باید بگم متاسفانه چنین
اتفاقی نیفتاده و چاره ای هم نیست فقط هوا نامساعد بود که در بالا توضیح دادم
وقتی کامنت ها رو خودندم دیدم که چقدر طرفدار جایزه زیاد شده
مشکل اینجا نیست که همه جایزه می خوان مشکل اینجاست که 
در توانمان نیست به همه جایزه بدیم
از وقتی که اومدم این خونه جدید هیچ پست درست و حسابی نزدم
و هر چند کسی نگفته اما خودم  متوجه اون هستم
در مورد وبلاگ و مسائلی که بعضی ها گفتن
پیشنهاد یکی از بچه ها بود که از من خواست مطرح کنم و
منم گفتم! وگر نه به حال من فرقی نمیکنه چه اینجا چه اونجا چه جای دیگه
البته یه پیشنهاد بود که دیگه مهم نیست
امروز به اصرار اطرافیان رفتم پیش دکتر برای درمون سرماخوردگی
گفتم الان یه چندتا پنیسیلین مهمون میکنه ما رو اما دکتر تشخیصش این بود
که قرص کافیه و ما هم گفتیم چشم ! قدیم ترا که سرما می خوردیم
دعا میکردیم که بهمون پنیسیلین ندن که برعکس میشد
حالا برعکس شده علتشم اینه که علم پیشرفت کرده
دیگه اینکه دوستان کم لطفی ما رو ببخشند
ودر پی جبران بر خواهم امد اگر مددی کند یارب مرا
خوش باشید و سلامت


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 2:37  توسط علی  | 

نمی دونم چرا اما می دونم که اینجوریه! یعنی تا به حال که اینطوری بوده
اونم توی جماعت ایرانی ، به دلایلشم خیلی فکر کردم و به نظرم ما
عادت کردیم که هر چیز خوبی رو که می بینیم یه جوری ضایش کنیم
یا یه جوری بی ارزشش کنیم موارد مختلفی رو ازش دیدم
امروز رفتم سینما هر چند فیلم رو قبلا 8 ماه قبل دیده بودم اما خیلی دوست داشتم
دوباره ببینم  و از طرفی توفیق اجباری نصیبم شده بود
به هر حال رفتیم و در سالن حدود 60-70 نفری ادم نشسته
بود که 80 درصد اونها رو خانمها تشکیل می دادند دلیلشم معلومه چون
خانمها وقت فراغت بیشتری دارند منظورم اکثریت اونهاست
یه موضوعی که برای من جالب بود و حیرت انگیز اینکه
ادمهایی که اومده بودند در قسمتهای طنز فیلم که  من رو به فکر
کردن وا می داشت ( نتیجه طنز) هیچ عکس العملی نشون نمی دادند و بر عکس  در مواردی که
باید تماشاگر درد و رنج و زجه شخصیت فیلم رو درک می دید
و حداقل عکس العملی نشون می داد متاسفانه با خنده  عده ای
روبرو بودم که واقعا من رو متعجب کرد جایی که حتی بی احساس ترین ادمها
اگرکه عکس العمل خاصی نشون ندن حداقل ذهنشون درگیر میشه
جالب اینکه فیلم هیچ چیزی کم نداشت و حس رو به خوبی منتقل می کرد
به قول یکی از دوستانم که می گفت تو این دور زمونه از هیچ چیز نباید تعجب کرد
تو این دورزمونه هیچ چیزی عجیب نیست
تا چند روز دیگه در وبلاگ تغییراتی میدم که بهتر بشه
ممنون که به من سر میزنید و هوامو دارید
تو این چند روزه با این که تلویزیون و کامپیوتر نگاه کردن رو به کمتر از نصف کاهش دادم
با اینکه هیچ دوا درمون خاصی انجام ندادم چشمام خیلی خوب شده
فعلا که سوزش نداره و خسته نیست یکی از دلایلشم بی شک
دعای شماست که در حق من کردید چون  واقعا خیلی چشام خوب شده
حالا دیگه حتما باید به وبلاگتون بیام و با نظرهای ابکی خودم حالتون ررو بگیرم
در مورد جایزه هم نفر اول که جایزه خودش رو نگرفت
شمام بی خیال جایزه بشید  چون به نفعتونه
جایزه فکر می کنی چی بود؟؟؟ جایزه این بود که برنده می تونه روزی 5 بار بیاد
اینجا کامنت بزاره حالا اگه کسی می خواد جایزه رو! بیاد...
دفعه بعد زودتر اپ می کنم

گل

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 1:2  توسط علی  | 

سلام
خب 2 روز هم تموم شد و من امدم
تشکر ازبچه هایی که بازم ما رو فراموش نکردن
خیلی دوست داشتین من چشام دراد رو این حساب
ارزوتون براورده شد چشمام واترقیده  خیالتون راحت همون چند سال یه بار که می اومدم
بلاگتون یه نگاهی می انداختم هم نمی تونم بیام، خیالتون راحت شد
اومدن من اینجا جدا از همه مسائل باعث دوستی بین دیگران شده
و از این بابت به خودمون می بالیم و می گویم
ما برای وصل کردن امدیم نه برای فسخ کردن امدیم
در مورد عکسی که در پست شهر بازی گذاشته بودم
بعضی ها گفتن می دونیم نمگیم که به جوونا میدون داده باشیم؟
بعضی ها گفتن می دونیم و نمی گیم(که جایزه رو جوونا بگیرن)
بعضی ها گفتن که جایزش چیه؟( اول باید بگی بعد جایزه بگیری )
بعضی ها هم که گفتن نمی دونیم و خلاص
خب از بین افراد به نظرتون جایزه رو باید به کی بدیم ؟
خب کسی که جواب نداده پس جایزه رو به کی باید بدیم
اول جواب رو باید بگم که به خودم هم می گفتن عمری می تونستم
بگم پس زیاد خودتون رو ناراحت نکنید عکس از کوه سنگی مشهد بود
از بالای منوریل
هیات داوران جایزه رو به  کسی میده که می دونست اما به خاطر
میدون دادن به جوونا جواب نداد به خاطر حر کت جوانمردانه(فرپلی)
از عکس که بگذریم می بینم که تابستونم کم کم داره میره و هوا هم
کم کم داره خنک میشه
امروز که چشم رفت سر جاش البته هنوز جا نیفتاده
رفتم به چندتا وبلاگ دوستان که با تغییراتی مواجه شدم هم خوب و هم جالب بود
تا چشمم خوب نشه نه می تونم نت برم نه تلویزیون ببینم ...

این عکسی که براتون میزارم از همون کوه سنگی هست از یه نما دیگه و در روز
ف.

کوه
 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 15:53  توسط علی  | 

سلام به همگی

تشکر از دوستانی که میان اینجا و یاد من می کنند

من الان اصلا وقت ندارم! یعنی امتحان دارم و...

رو این حساب وقت نمی کنم بیام نت و بیام وبلاگتون !

یکی دو روز تحمل کنید من میام و به همه سر میزنم و اینجا رو هم

اباد می کنم

بازم ممنون

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 0:58  توسط علی  | 

سلام به همگی

ممنون، از اینکه واقعا من رو شرمنده کردید!

هم اینکه امدید و هم اینکه اظهار لطف کردید

راستش فرصت نشد بیام تو نت که بخوام اپ کنم ( دلیل دیر امدن)

خیلی خوب شده که همه هستن خیلی خوشحال شدم!

 حالا باید توضیح بدم به همه که منتظرن که بدونن چی شد که این جور شد

قضیه از این قرار بود که بعد از اخرین پست که ۲ ساعتی بالا بود و در اون توضیح داده بودم

که چرا می خوام وبلاگ رو تعطیل کنم و دیگه ننویسم و بعد یک تصمیم اشتباه گرفتم

و وبلاگ رو پاک کردم و خواستم وبلاگ جدیدی رو  باز کنم اما نشد اصلا نتونستم به

سرورهای مختلف وبلاگ رفتم یه وبلاگم باز کردم اما دیدم که نمی تونم اصلا این وبلاگ

یه جورایی با من عجین شده و نمی تونم بیخیالش بشم بعد اومدم وبلاگ خودم رو ثبت کنم

که دیدم که یکی دیگه ثبت کرده ( فاصله بین پاک کردن وبلاگ من تا ثبت ادرس به وسیله

صاحب جدیدش کمتر از ۵ دقیقه بود!) بعد من روی چندتا سرور خواستم ادرس رو ثبت کنم

که روی یکی دوتا از اونها ثبت کردم اما دیدم بدجوری به بلاگ فا عادت کردم و نمی تونم جای

جای دیگه بنویسم! سریع اومدم و این ادرس رو ثبت کردم خوبیش اینه که با ادرس میلم یکیه

 شاید اون موقع اون قدر حالم بد نبود این کار رو نمی کردم! البته ارشیو ۷ ماهه من از بین رفت

اما ۴ پست اخر رو نگه داشتم که میزارم اینجا که خواستید بخونید بجز پست اخری که توش همه

چیز رو گفته بودم که اینجا گذاشتنش الان بی معنیه! ( مثل اینکه فقط یک نفر خونده بودش)!

یکی از بچه های چپ دست زحمت کشیدن و تو وبلاگشون بازم من رو شرمنده کردند

و موضوع تغییر ادرس من رو گفتن و اینجا برای تشکر و هم اینکه شما ببینید ادرس وبلاگش

رو اینجا میزارم در ضمن ادرسش این کنار هم هست من اینجا می نویسم خودمون

در ضمن قراره تغییرات اساسی تو وبلاگ بدم شاید جبران مافات بشه

من خودم رو نبخشیدم اما شما من رو ببخشید

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 12:2  توسط علی  | 

سلام
امشب می خواستم یه مطلب دیگه ای بنویسم اما چون به بچه ها قول داده بودیم
بریم شهر بازی و از اون جایی که خوب نیست  بچه هایی که
خیلی خوب بودند تا برن شهر بازی رو به شهر بازی نبریم  و چون
خوب نیست که زیر حرفمون بزنیم...

خب همه حاضرن همه امادن  کسی جا نمونده
رفتیمما پیش به سوی شهر بازی

شهر بازی یه جایی که توش همه جور وسیله بازی هست و همه میرن اونجا و معمولا خیلی بهشون خوش میگذره اولین باری که رفتم شهر بازی خیلی ذوق و شوق داشتم در حدود 20 نفر ادم توی 2 تا ماشین نشسته بودیم، ماشین یه وانت بود که ما بچه ها که حدود 10 نفر بودیم پشت اون نشسته بودیم و اون موقع من 7-8 سالم بود اما اسم خیابون ها رو نمی دونستم اما هنوز اتوبان چمران رو یادمه که اون موقع  در اون حرکت می کردیم اون موقع خیلی از دستگاه ها رو سوار نشدیم  اما یه دستگاه بود وسطش گوریل انگوری بود،کارتونش رو تلویزیون نشون میداد که سوار شدیم ماشین سواری  که صفش 300 متر بود که همیشه سوار میشدیم  وبهترین وسیله بود، اون موقع بعدش هم اونجا شام خوردیم که میگو بود اما به جای مرغ به خوردمون دادن که خیلی خوشمزه بود این اولین باری بود که شهر بازی می رفتیم
بعد از اون چند بار دیگه رفتیم این شهر بازی اما یه دفعه که رفتیم حدود 20 تا وسیله رو سوار شدیم
بعد اینقدر تنقلات خوردیم و چرخ زدیم که رسیدیم خونه حالمون بهم خورد  بعد از اون یه وقفه 5-6 ساله افتاد که دیگه شهر بازی نرفتیم تا اینکه یه بار رفتیم شهر بازی مینی سیتی، اولین بار بود که اونجا می رفتیم ، که رفتیم توش بجز چندتا وسیله بقیه بازیهاش از این بازیهای شانسی بود که توپ رو می زدی به هدف 2000 امتیاز میدادن  از این موارد که هر چی پول داشتیم دادیم توی این شانسی ها و اخرش بهمون دوتا عروسک توئنتی دادن که دلمون نشکنه بعدش هم شام خوردیم و کلی پول شام دادیم بعد از اون یه باردیگه  به زور بردنمون شهر بازی اصلی که ورودی شهر بازی، گفتن مجرد راه نمی دیم پیش خودم گفتم یعنی چی این چرندیات چیه میگن گفتن مجرد هستین منم گفتن حالا که اومدیم الا بلا شده باید بریم تو برگردیم باید بریم توی شهر بازی هی گفتن بیاین برگردیمخونه ، گفتم نه! رفتم یه خانواده پیدا کردم بهشون گفتم که ما رو به فرزند خوندگی قبول کنند و اونها هم با کمال میل قبول کردند رفتیم با خانوادمون تو   شهر بازی اون شب شبی نبود جز شب 11 سپتامبر که بانک تجارت امریکا ترکید به همین خاطر خوب یادم مونده البته یه بارم رفتیم پارک ارم که اونجا دوتا وسیله خفن سوار شدیم که بدبخت شدیم، یکی سفینه بود یکی رنجر سفینه مثل اون وقتی بود که گنجشک ها بالای سر تام چرخ می زنن رنجرم که واقعا وحشتناک بود  انگار از دو پا اویزونت کنن جیبهامون هر چی پول بود و نبود خالی شد خدا رو شکر فقط پول بود  الانم خیلی وقته که نرفتم دیگه برام لذتی نداره اگر اون موقع نمی رفتم شاید الان افسوس می خوردم پس ناراحت نیستم
به نظر من کسی رو منع نکنید از شهر بازی رفتن به خصوص بچه های کوچیک رو
یه بارم به زور بردنمون سرزمین عجایب که خیلی جای مزخرفی بود تنها بازی بدرد بخورش همون
شتر سوارری یا اسب سواری بود  که من 2 بار قهرمان شدم اما جایزش اینقدربیخود بود که همون جا انداختم اومدم
اینم از شهر بازی امیدوارم سرتون گیج نرفته باشه چون قول داده بودم ببرمتون دیگه بردم

امروز رفته بودیم طرف خیابون جمهوری بعد کنار خیابون دوبله ایستاده بودیم توی ماشین منتظر
یکی از دوستان بودیم که رفته بود تا پاساژ برگرده بعد یه جناب مامور که لباس ابی به تن داشت یه برگه ای نوشت و به ما داد البته پلیس که نبود برگه، برگه اخطار بود که به ما اخطار داده بود که دیگه این کار رو نکنیم ما هم گفتیم چشم
غروبی هم زیر تابلو پارک ممنوع ایستاده بودیم  در حال رفتن به سمت ماشین
بودیم که افسر راهنمایی رانندگی  در حال بیرون اوردن دفتر چش بود که بنویسه
که ما گفتیم جناب ما داریم می ریم اما خواستی بنویس و ایشان لطف کردن و ما را جریمه نکرد

در مورد پست قبل بگم در جواب یکی از دوستان که من کارتون پرفسور بارتازار( اگه درست نوشته باشم)
خیلی دوست داشتم و اهنگ اول رو هم یادمه می گفت پرفسور بارتازار و بعدش کلمه بارتازار رو چند بار تکرار می کرد و همیشه یه بشر داشت که توش یه قطره از محصولش رو می ریخت و همون یه قطره کلی کار انجام می داد یکی از دوستان ما خواسته بود که بریم سینما اما چون توافق بر سر شهر بازی بود رفتیم شهر بازی از طرفی دیگه سینما رفتن حس و حال و حوصله می خواد که کسی نداره 
 اگه خواستین می تونید از ویدئو کلوپ  بگیرید و یا تلویزیون فیلم ها رو ببینید دستت همه بچه هایی که توی پست قبل کامنت گذاشتن درد نکنه خیلی لطف کردند وازشون ممنونم  از دیدن نظرهای خوبتون خوشحال شدم و بدونید هر چی کامنت بیشتر باشه (تعداد سطرهاش) نشون میده که شما چقدر برای طرف مقابلتون ارزش قائل هستید که براش بنویسید این رو به جناب ممل گفتم که از نوشتن خودش ناراضی بود البته منظورم این نیست که کسانی که کم می نویسند بی مایه می نویسند
یه موقع اشتباه نکنید

اینم شعر خواستید بخونید خواستید نخونید
زندگی: شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از ان می گذرد
زندگی :شاید ریسمانیست که مردی خود را با ان از شاخه می اویزد
زندگی: شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد
زندگی: شاید دود سیگاری باشد که در لحظات نخوت بار دو هم اغوشی به هوا بر می خیزد
زندگی :شاید ان لحضه مسروریست که نگاه من در چشمان تو خود را ویران می سازد و انگاه...

 شاعرشم که می دونید

 هر کس بتونه بگه این عکس کجاست یعنی مشخصات مکانش رو بده یه جایزه پیشم داره!

پست بعدی نوشته ها خیلی فرق میکنه...

شهر

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 11:56  توسط علی  | 

سلام
امروز می خوام یه ذره ناپرهیزی کنم و بیشتر بحرفم
پس شما هم چاره ای ندارید بخونید چون اش کشکه  چپ دسته  (بدون کشک هم
می تونید بخورید) ،  بخوری که خوردی نخوری هم ما به زور  به خوردت می دیم  
خب از کجا شروع کنیم  هر موردی که یادم می یاد که می خوام بنویسم
رو می گم انشاا... که بقیشم یادم بیاد بگم
حتما می دونید که الان تو مجلس چه خبره اگر نمی دونید که من دارم بهتون میگم دیگه
همون دادن رای معتمد به جناب وزیر وزرا 
در همین ارتباط یکی از نمایندگان در حال صحبت کردن بود که درضمن صحبتش از کلمه لابی  استفاده کرد کلمه خارجکی بود رئیس مجلس گفت که شما چرا از کلمه خارجی استفاده می کنیم ما در فرهنگستان کلی زور زدیم که کلمه معادل فارسی پیدا کنیم و بسازیم
جناب نماینده هم گفت که ببخشید اقای رئیس از وقتی که شما از ریاست
فرهنگستان ادب پارسی همون فارسی استعفا دادید ما هم فراموش کردیم که از
کلمه معادل استفاده کنیم  رئیس هم گفت که نه اقا من  این قانون مجلسه که ...
 
دوم
در پست قبل یه سوال کرده بودم که رفقا زحمت کشیدن و هر کدوم نظرشون رو گفتن
که جا داره از همه شون تشکر کنم و حیفه که حرفهاشون رو در مورد این سوال اینجا  نزارم
من که خیلی خوشحال شدم و از حرفهاتون استفاده کردم
عماد.ح : راستش انگیزه من از وبلاگ نویسی چیزی نیست چون سخن دل خودم.
مسافر: من وبلاگ می نویسم چون دوست دارم با ایرانیهای دیگه خصوصا کسایی که توی ایرانن
ارتباط داشته باشم افکارشون رو بدونم و تبادل اطلاعات داشته باشم .
 و دلیل دیگه اینکه دوست دارم یکم کسایی که به وبلاگم سر می زنن رو با چین آشنا کنم.
یکی: (خوب گفته )دلیلم واسه وبلاگ نویسی شناختن آدمایی با تفکرات مختلفه و پیدا کردن دوستای همفکری که میتونم ازشون خیلی چیزا یاد بگیرم در ضمن من با بلاگم خیلی از همکارامو یافتم این خودش یه دنیا می ارزه یه چیزه دیگه به قول دهخدا ، نشخوار آدمیزاد حرفه ...پس باید یه جا باشه حرفاتو بزنی و به قول من ..حرفها برای گفتن اند و نا گفته ها رازهایی هستند که به درد هیچ کسی نمی خورند ....
البته می بخشید که کامنتها رو با دخل و تصرف اینجا گذاشتم
چون قسمت جوابها رو می خواستم بزارم

 همگی شما تا حالا کارتون دیدید، تو سن های پایین تر  و اون موقع یکی
از تفریحات بچه ها دیدن کارتون بود  زمان ما یعنی من ،کارتون دیدن یه حس و حال
دیگه ای داشت دیدن کارتون به اندازه دیدن یه فیلم جذاب بود
اما تو این دوره زمونه همه کارتونها در مورد مو جودات فضایی و  ادم اهنی و
حیونهای زشت  شده و بدون هیچ نوع خلاقیتی
طوری که بچه های کم سن حالا که مخاطب های اصلی این کارتونها
هستند هم این کارتونها رو نگاه نمی کنند
هنوز خیلی کارتونهای اون زمان رو یادمه که الان هم اگر ببینم برام جذابیت داره
مثل بامزی - زبل خان- مارکو پلو -هاکر برفیلد -واتو واتو- اقای سک سکه -مزرعه داران -خانواده دکتر ارنست- پلنگ صورتی و کارتونهای دیگه، یه  کارتونم بود اسمش فکر کنم رامکال بود اونم خیلی قشنگ بود و خیلی های دیگه که یادم نیست  شما این کارتونها رو یادتون می یاد؟

دیگه اینکه دیشب مستند مهاجران که قبلا هم گفتم رو دیدم البته نه کامل اما
مثل همیشه خیلی جالب بود موضوع درباره یه ایرانی که شهردار یکی از شهرهای فرانسه بود ،(فکر کنم) بود که از کارها و فعالیتهاش  می گفت که خیلی برنامه خوبی بود
اگر این برنامه رو دیدید نظرتون رو  در موردش بگید ؟

میرسیم به قسمت پر طرفدار اشپزی
باز هم مثل همیشه ایران برنده میشه اه اه !  اشتبا ه شد !!!!
بازم مثل همیشه سیل درخواستها  برای اینکه وقت این قسمت رو بیشتر کنیم
به سوی ما روانه شد اما متاسفانه امکانش نیست
تعداد زیادی درخواست کرده بودند که اموزش نیمرو و مشتقاتش رو بدیم که باید
بگم که ما یکبار به طور کامل و مفصل به این غذا پرداختیم اما
اگر دیدیم که در خواست زیاده شاید یه بار دیگه تکرار کردیم
خیلی خواسته بودند که اموزش اش رو اینجا بدیم ( اشم کجا بود؟)
که خب این مشکل ایجاد میکنه چون نگفتن چه اشی؟
اش بزباش (با ابگوشت بزباش فرق میکنه )اش شیرازی،  اش رشته،

وقتی میگین اش بگین کدوم اش که بتونیم دقیق و کامل اموزش بدیم
پس  نظرها و پیشنهادات خودتون رو به

ادرس ایران تهران اشپزی \ www.chapdast.blogfa.com شوت کنید

امروز وارد 8 شتمین ماهی شدیم که در حال اپ کردن در این جا هستیم
7ماه از زمانی که اینجا راه افتاد میگذره و چقدر زود گذشت
و امروز وارد ماه هشتم  شدیم

این شعر  هم بخونید خواستید نظر بدید
                                                                   
 یه ذره طولانی هست شما به اونش کار نداشته باشید بخونید              

چرا به هیچکس نتوان گفت حرف دل را
یا که آگه کرد از سر دل دگری را

همه گویند که فلانی مجنون گشتی
یا که شراب خوردی و مست گشتی

چه گویم این ابلهان بی خبر را
چه گویم این جاهلان مرده پرست را

چه گویم از سر درون غمهای خفته
بگویم یا نگویم حرفهای نگفته

من که باشم که خواهم حرفی بزنم
ز صداقت در این عالم باز دمی بزنم

من که باشم وقتی که آن پاک دل
همان سردار فاتح قله عشق

بگفتا با زبان دل دلی پر سوز
که از سوز آن بسوخت هزار عاشق

  الان که رفته بودم بیرون  رفتم نانوایی نون بگیرم نونه اینقدر داغ بود که دستم سوخت

   سر راه یه موتور سوار ادرس یه خیابون رو پرسید و رفت هنوز سرم رو برنگردونده بودم

   که یکی دیگه هم ادرس فلان تالار رو پرسید تازه جواب این رو داده بودم که یکی دیگه

   ادرسی همون تالار رو پرسید ! از شانس بعدم هر سه تا ادرس رو بلد بودم  ۲ دقیقه

   دیگه ایستاده بودم شده بودم کتاب راهمای شهر

  ( یادتون باشه نون داغ رو  روی دستتون نزارید !)

این عکس رو نگاه کنید تا حالا این دستگاه های خودپرداز خوراکی  رو دیدین
اگه ندیدن عکس رو نگاه کنید تا ببینید توشون ابمیوه و نوشابه و چایی و قهوه و شکلات
هست اما این دستگاه بر خلاف ظاهرش توش پفک و چیبس هست
عب دوره ای شده چیبسم می زارن توی دستگاه خودپرداز (ATM)

دستاگاه

 


اگر قول بدید و بچه های خوبی باشید شب جمعه می برمتون شهر بازی  تفریح کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 11:55  توسط علی  | 

سلام
امروز برگشتم و باز هم می خوام که اپ کنم، باز هم دوستان ما رو تحویل گرفتند، و بهمون
دلگرمی دادن که فکر کنیم  نوشته ها مون خوبه، باز هم تشکر می کنم  امیدوارم
درپست قبل یه دوستی که اسمشون البته باید بگم اسم مستعارشون لواشک بود
اومده بودند و کامنت گذاشته بودند  و من هر چی سعی کردم به وبلاگ ایشون برم توسط
صنعت فیلترینگ ناکام ماندم و نتونستم  وبلاگشون رو ببینم اگر که اینجا رو می خونن  این توضیح رو بخونن در ضمن شما بیای تو بلاگ فا بهتره ها
یه چیز دیگه اینکه می خواستم نظرتون رو در مورد اینکه کامنتها رو توی پست بعد جواب بدم چیه ؟
نظرتون رو بگید اگر تصویب شد اینکار رو کنیم ، یه سوالم دارم که اگر لطف کنید و جواب بدید خوبه ،
چون می خوام نظرتون رو در موردش بدونم، اینه که هدف و انگیزه شما از وبلاگ نویسی چیه؟
یادتونه یک بار اموزش اشپزی داشتیم اینجابعدش همه اومدید گفتید که دوباره دوباره دوباره
یعنی اینکه برنامه رو ادامه بدیم ، به دلایلی تا به امروز امکان   اینکه  اینجا ادامه اموزش رو پی بگیریم نشد اما امروز  اموزش یه غذای جدید و خوشمزه دیگه  داریم
مواد لازم برای این غذا
سوسیس گوجه فرنگی پیاز قارچ سیب زمینی تخم مرغ
اول پیاز خردشده رو سرخ می کنید تا طلایی بشه و بعد سیب زمینی رنده شده
رو به اون اضافه می کنیم یه مقداری که سیب زمینی تفت داده شد سوسیس رنده شده و گوجه خرد شده را اضافه می کنیم و بعد قارچ رو ، تفت می دهیم  تخم مرغ ها رو هم می شکنیم و هم می زنیم
بعد از چند دقیقه که مواد خوب تفت داده شد تخم مرغ رو روش  می ریزیم
بعد 2 دقیقه غذا اماده است اندازه و تعداد مواد به خودتون بستگی داره
( این غدا طرز تهیه اش رو ۱۰نفر  از بهترین اشپزهای دنیا دادن)

درست کنید بگید که چه قدر خوشتون اومده

بعد از اشپزی می رسیم به شعری که گفته بودم

من هميشه ترا مي ستودم
من هميشه بهار را در چشمان تو مي ديدم
من هميشه از دوريت رنج مي بردم
من هميشه در کنارت دنيا را زيبا مي ديدم
من هميشه محو تماشاي نگاهت بودم
من هميشه مشتاق شنيدن صدايت بودم
من هميشه ، همه جا فقط ترا مي ديدم
من هميشه در التهاب ديدارت مي سوختم
من هميشه برايت بهترين ترانه ها را مي سرودم
افسوس که تو هميشه با همه اينها بيگانه بودي

  این عکسم ره اورد رفتن چند روز قبل هست

   گل باشید به عمر گل نباشید

 

 goal

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 11:54  توسط علی  | 

 

بخونید
روز پدر گرامی باد

سلام  

تابستونه هوا هم گرم بخوای گذرت بخوره طرف خیابون وقتی بر می گردی میشی
مثل کمپوت  خوب کمپوت شدنم عالمی داره  بد نیست امتحان کنید
کتابها روی هم  همین طوری ریخته و فرصتی نمیشه که هز کدوم رو
کامل بخونم  فرصت چندانی هم نیست اما بعضی هاشو نصفه می خونم
قراره به خودم اولتیماتوم بدم برای خوندن کتابها تا ببینیم چی میشه
یکی از کتابهای که قرضی کش رفتم( امانت گرفتم از بروبچ )
هست فرهنگ گفته های طنز امیز که دوزبانه انگلیسی فارسی هست
کتاب جالبیه حالا می خوام یکی دوتا جمله اون رو بزارم اینجا
شما هم بخونید نظر بدید،  وقتی که روز خسته میشم خوابم میاد میگیرم می خوابم اما حداقل 2 ساعت رو می خوابم رو این حساب شب ها بیداری می کشم و البته اگر حوصله نوشتن داشته باشم میام روی مخ شما و چاره ای نیست باید تحمل کرد

امروز بعد از چند روز یکی به دو با مدیران بلاگ فا  حسابی باهاشون با خشونت برخورد کردم من خیلی سعی کردم تا خون از دماغشون نریزه اما نشد چون حرف من رو گوش ندادن و اینطوری شد دیگه که خودتونم احتمالا متوجه شدید  حالا کامل بگم برانون بگیرید قضیه رو چند روز هست صفحه اصلی باز نمیشه  ومشکل داره ( بعد 20 بار باز میشه اما صفحه کامنت ها هم همین طور و کلا کل بلاگ فا، هر چی می یایم کامنت برای دوستان قرا بدیم صفحات باز نمیشه دیدم اینطوری نمیشه زنگ زدم رئیس بلاگ فا گفتم این چه وضعشه  چرا اینطوریه ؟ من روزی هوارتا ببیننده وبلاگم داره کلاس وبلاگ ما می یاد پایین  ببیننده های وبلاگم ناراحت میشن وخلاصه  کلی سرش غر زدم، گفت خیلی دلتون بخواد همینی که هست  نمی خواین خوش اومدین من هم وقتی اینا رو شنیدم خون جلوی چشامو گرفت یکدفعه قاطی کردم یکی خوابوندم زیر گوشش خشونت شروع شد منم تا می تونستم تو گوششون ضربه نواختم تا حالشون خوب بشه به پته پته کردن افتاده بودن  بهشون گفتم فقط24 ساعت بهتون فرصت میدم که سیستم ها رو درست کنید وگر نه بلاگ فا رو دیگه نمی بینید
حالا تا فردا صبر می کنم ببینم چیکار می کنن
البته اینطوری که اینا گفتن باشه فکر کنم پرشین بلاگم درست کنن بلاگ فا دیگه بماند
 

دیگه اینکه دیروز تغییرات دکور و اسیون (جدا بخونید) دادم و دکور اتاق رو  تغییر دادیم  مشرف شدیم

به سمت شمال شرقی در جهت غربی پنجره
  عرض به حضور انور منورتون که از تمامی دوستانی که چه از داخله و چه از خارجه
چه به وسیله نامه یا چاپار، تلفن، ایمیل، کامنتینگ،  و... از وبلاگ حقیر بنده
تشکر کردند کمال سپاس و تقدیر گردانی می گردد  به امید انکه بنده
در خور لطف شما دوستان قرار گرفته باشم  
توفقیقات روز افزون شما را از درگاه خداوند متعال خواستارم
اینم دو جمله از کتابی که گفتم
مارشال دو ویلار:
خدایا مرا از شر دوستانم در امان بدار ، از پس دشمنانم خودم بر می ایم
البرت هابارد
دوست تو کسی است که از همه چیزت با خبر است و با این حال دوستت می دارد

یه شعرم می خواستم بزارم دیدم امروز خیلی زیاد نوشتم میزارم برای دفعه دیگه

در ضمن ۲-۳  روزی نیستم نگید چرا جواب نمی دی و اینا ... 

لاا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 11:54  توسط علی  | 

سلام

در این یکی دور روز اتفاقات زیادی افتاد و در اخر باعث شد که من برگردم

اما با یه ادرس جدید و شروعی دوباره و در این مدت یک نفر از فرصت

استفاده کرد و ادرس رو به نام خودش ثبت کرد اما مطمئن باشه که

هیچ کسی چه چپ دست و چه غیر چپ دست نمی تونه جای من رو

بگیره میام و درباره  با هم خواهیم بود همه چیز مفصل توضیح میدم

 فقط دوستان من ادرس من رو در پیوندهاتون تغییر بدید اونهایی که میدونن

به اونهایی که نمی دونن بگن من سعی کردم به همه بگم

پیوندها رو ندارم بیاین تا بدونم و قرار بدم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 0:47  توسط علی  |