تبليغاتX
من یک چپ دست هستم

من یک چپ دست هستم

نوشته های یک چپ دست

هیچ چیز در زندگی جای پشتکار را نمی گیرد
ذوق و قریحه جایگزین پشتکار نمی شود زیرا افراد پر قریحه و ناموفق بی شمارند
استعداد، جایگزین پشتکار نمی شود زیرا استعدادی که شکوفانشود نهفته خواهد ماند
تحصیل هم جایگزین پشتکار نمی شود زیرا دنیا مملو از افراد تحصیل کرده غیر متعهد است
فقط پشتکار، تصمیم و اراده قدرت مطلق هستند

شبهای احیا چپ دست رو از دعای خیرتان بی نصیب نگذازید

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 20:22  توسط علی  | 

سلام

  یکمی دیره اما مهم نیست! کم کم داریم به شبهای احیا! نزدیک میشیم! حدود 17 روز از ماه
  رمضان گذشته! همیشه وقتی به این روزا می رسیم دلم برای ماه رمضان تنگ میشه!
  حالا یکی نیست بگه همه اخر ماه رمضان دلشون تنگ میشه تو 17-18 ام! این روزا یه
   حس و حال دیگه ای داره! واقعا توی ماه رمضان ادمها خیلی زود می تونن به خدا نزدیک
  بشن! واقعا چقدر زود میگذره...! امیدوارم امسال شبهای احیا خوبی داشته باشیم( همگی)
   اگه جهنم و بهشتی هم در کار باشه جای ما ته موتورخونشه! (هر کی گفت این دیالوگ کدوم
   فیلم بود؟ جایزه داره!
   توی ماه رمضان بعضی روزا مامانم بهم میگه امروز چی درست کنم؟ منظور اش یا شعله زرد
   یا حلیم هست! من هم میگم همش! بعد مامانم میگه که توی یه روز همه رو می خوری مگه؟          منم میگم اره! میگه امروز این رو درست میکنم فردا اون رو! اما اکثر اوقات 2 تاشون رو درست میکنه!
   حالا این ها به جز خوردن افطار و شام هست! البته کار سختیه! (برای مامانم) اما من همه رو  می خورم! و نمی دونم جرا این شکم من به هیچ غذایی نه نمیگه! دست مامانم درد نکنه!
   برای درست کردن این همه غذای خوشمزه! و خسته نباشید به معده محترم!
   نمی دونم چرا وقتی وصل میشم اینترنت هر چی از این اسپم و کرم و ... میاد طرف
   سیستم من! باید رو سیستم پیف پاف بریزم!
   امشب خوش باشید فردا شب هم خوش 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 0:31  توسط علی  | 

 سلام

 می بینم که توی کامنتها من رو تحویل گرفتین البته یه کم چون می ترسیدین که

 پررو بشم (درست نوشتم؟) به هر حال می خواستم مراتب تشکر خودم را برسونم!

 صبر کنید دست نگه دارید خواهش میکنم از این وبلاگ نرید! من قووول میدم که

 پستهای خوب بزنم مطالب بدرد بخور بزارم! اگه از اینجا برید دیگه چپ دست ندارید !

 ( این برای این بود که حس نوستالژیک شما تحریک بشه)

  می دونم نیامدم وبلاگ تون ! ولی باور کنید نرسیدم! اما هر کسی گفته اپم خدایی رفتم

  می خوام تغییرات شگرفی در وبلاگ بدم! پس نرید!

  از من نخواید اپ نکنم چون نمی تونم

 از من نخواید اپ کنم چون نمی تونم!

  اولی موقعی بود که زود اپ می کنم دومی موقعی بود که دیر اپ می کنم

  قول نمیدم که روی مختون راه نرم! این رو از من نخواید ( چون دست منم نیست)

 امشب هم خوش باشید فردا خوش تر !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 22:42  توسط علی  | 

 

سلام

دو روز وبلاگ اپ نشد! شما هم مختون یه کمی راحت بود ( خدا رو شکر)

اما اپ نکردن دلیل عمده داشت!  اول اینکه یه مشکلی پیش امد که نتونستم

بیام نت و از طرفی اعصابم خرد بود! دیروزم اصلا دستم به کیبورد نمی رفت

اما یه نتیجه گیزی برای من داشت و اون اینکه هیچوقت برای ادمهای پرو کاری

انجام ندم! بهر حال اینطور که بوش میاد اکثریت اینجا از نیامدن من راضی بودن

 بازم راحیلا که حداقل یه سوال کرد که ببینه چه خبر شده!

عیب نداره امشب رو خوش باشید فردا شب مختون رو درگیر میکنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 23:49  توسط علی  | 

 وقتی دیشب درباره شبهای برره نوشتم فکر نمی کردم استقبال بشه! اما خوشحالم که دوستان
 هم با من موافق بودن! به نظر من بودن یه برنامه طنز شاد توی تلویزیون الزامیه! البته
نمی خوام توی این بحث فرو برم پس همین جا خاتمه میدم!
امشب می خوام در مورد سریالهای تلویزیون در ماه رمضان صحبت کنم !
امسال هر شبکه ای در ماه رمضان  هر شب یک سریال  پخش میکنه! البته بجزشبکه خبر و
شبکه 4 و شبکه اموزش ! شبکه های 1و2و3و5 شبکه هایی هستند که سریال پخش میکنن!
اولین نکته که باید در مورد سریال ها باشه این باید باشه که ارتباطی به ماه رمضان داشته
باشه وگرنه زمانهای دیگری هم برای  پخششون وجود داره! که توی سریالهای امسال
خیلی کم به اون اشاره شده ! بهر حال می خوام یه معرفی داشته باشم از سریالها !
سریال او یک فرشته بود سریالی هست که از شبکه 2 پخش میشه! و اولین سریال بعد
از افطار هست! این سریال موضوع اون هیچ ربطی به ماه رمضان نداره ! اما سریال
خیلی زیبایی هست! موضوع خیلی خوبی داره! و همچنین کاگردانی خیلی خوبی داره!
نکته اول در مورد این سریال اینه که اصلا طنز نیست!!! و دوم اینکه سوژه که به اون
پرداخته شده خیلی بکر هست! خیلی سریال هیجانی هست همش  در هیجان هستی
که چطور میشه! به نظرم اگر در زمان دیگری پخش میشد مخاطب بیشتری پیدا میکرد
چون در ماه رمضان سریال های طنز زیاد مورد توجه است! سریال بعدی سریال
متهم گریخت است که از شبکه 3 پخش میشه! لین سریال طنز هست و کار رضا عطاران
 با سوژه یک مرد ساده که از سادگیش خیلی ضربه میخوره! نکته اول اینکه که سوژه
کمی تکراریه! یک خانواده ازطبقه پایین  اجتماع  که میان به تهران و دچار مشکلاتی میشن...
 در این سریال بازی زیبای سیروس گرجستانی قابل تقدیر هستش! سریال بعدی سریال
برای اخرین بار هست که که از شبکه 5 پخش میشه! سریال کمی  طنز داره اما موضوع
سریال خیلی کلیشه ای است و به همین خاطر کارگردان به زور می خواد سریال ر کش
بده که بتونه 30 شب اون رو روی انتن ببره اما همین موضوع سریال ! امکان اون رو
نداره ! اگر شما یک یا دو قسمت این سریال رو نبینی مطمئن هستید که اتفاق خاصی
نیفتاده! یعنی موضوع اصلا جلو نرفته! این یکی از نقاط ضعف این سریال هست...
شبکه 1 هم یک سریالی داره به نام مرده متحرک که اون هم ربطی به ماه رمضان نداره
و به نظرمن سریال جالبی نیست! می توان گفت مصداق مثل باری به هر جهت!
اینقدر سوژه سریال بیمزه هست که هیچ رغبتی برای دیدن به وجود نمیاره!...
به هر حال هدف فقط معرفی کوتاه بود! اما من به شخصه سریال او یک فرشته بود را
خیلی پسندیدم ! علاوه بر متن زیبا سریال خوش ساختی هست که  بیننده رو همیشه
منتظر دیدن قسمت بعد نگه میداره! و البته سریال متهم گریخت هم سریال خوبیست !
برای امشب فکر میکنم همین کافی باشه! اگر در مورد سریالها نظری دارید  به من
هم بگید بدونم نظر شما چیه!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 20:16  توسط علی  | 

 

barareh

طنز شبهای برره  را حتما تا به  حال دیدین! امروز دراخباردیدم گفت: که چندین نفر از نمایندگان

مجلس از این برنامه انتقاد کردند! و قبل از اون روزنامه نگارها و منتقدین ادبیات کشور!

حرفشان هم این است که این برنامه بد اموزی دارد! و انگار امروز هم توی یک مدرسه

بچه ها به شیوه دعواهای این سریال دعوا کردند؟ حالا من می خواستم از این اقایون بپرسنم

که چرا از طنز خوبی که در این سریال هست صحبت نمیشه؟ چرا از اینکه از چاپلوسی و

رشوه و غیبت کردن و چشم و هم چشمی که توی سریال با زبان طنز از اون انتقاد شده

حرفی به میان نمی یاد؟ حتی همین تاکید روی دعوا کردن به دلیل نکوهش دعوا کردن نیست؟

حالا چه فرقی میکنه که مردم با دیدن یک برنامه شاد بشن و کمی از ناراحتی هاشون رو

فراموش کنند نمی دونم دلیل اینکه تو کشور ما هر کاری که مورد استقبال واقع میشه در هر

زمینه ای سریع عده ای علیه اون جبهه می گیرند چیه؟ شاید به نفعشون نیست؟

چه فرقی میکنه که مردم ما به بود بگن بید!؟ به می گویم بگویند وگوام!

بعد از مدتی همه این لغات از ذهن مردم پاک خواهد شد! پس بهتر اینکه شادی را از انها نگیریم...

نمیدنم چرا پست جدید دارم همه توی پست قبل اون کامنت میزارن؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 22:36  توسط علی  | 


بنام خالق هستی

 عشق و میل و نفرت و دردم را
                     در غربت شبانه ی قبرستان
                                  موشی به نام مرگ جویده ست؟

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 23:56  توسط علی  | 

امروز ساعت اخر استاد تشریف نیاوردن! منتظر ماندیم نیامدن! ما راه خانه را در پیش گرفتیم!

دانشجویی ساعت 10 صبح  تا ان حال در دانشگاه سکنا گزیده بود! و کمی ازرده گشت!

من خدا را شکر گفتم

حلاج را گفتم : مرا وصیتی کن! گفت: به نفس خود پرداز که اگر تو ان را

مشغول نکنی ان تو را مشغول خواهد کرد.

شاگرد سقراط از او پرسید: حکمت من چه وقت به کمال می رسد؟ گفت:

ان وقت که به ستایش خوشحال نشوی و به مذمت غمگین نگردی، ان شخص

گفت: این حال کی مرا میسر می گردد؟ گفت :هر گاه که 4 چیز حاصل اید،

دو گوش را حکمت بشنود و دو گوش را کر باشد و سخنان بیهوده جاهلان

را نشنود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 20:44  توسط علی  | 

امروز ساعت اخر،دانشگاه کلاس داشتم یعنی حدود۳۰/۶ ساعت چهار و نیم رفتم از خونه بیرون
فکر نمی کردم این قدر ترافیک باشه! اما خیلی شلوغ بود! البته چندتا تصادف هم توی راه بود
جزئی بود! نزدیکای افطار بود رسیدم دانشگاه! افطار که میشه این مغازه های کنار خیلی شلوغ
میشه همه بچه هایی که کلاس دارند میرن اونجا! مغازه ها هم که از قبل امادن با انوع مخلفات
از شیر کاکائو و حلیم و اش گرفته تا ساندویچ! اولین افطار بود که خونه نبودم! اصلا
حال نبود! افطار تو خیابون نمی چسبه! رفتم یه حلیم گرفتم شروع کردن به خوردن! با همون
سیر شدم شایدم اشتهام کور شده بود! تو خونه تا 2 ساعت می خوردم اما امروز سیر بودم
با اینکه سحر چیزی نخورده بودم! دیدن بچه های دانشگاه اونجا خیلی جالب بود از جهتی خیلی
ابروریزی بوذ! هر جا که تونسته بودن نشسته بودن و داشتن می خوردن! حتی توی چمنهای
جدول وسط خیابان! بی کلاسا! کلاس اخر شب اصلا حال نمیده! انگار داری میری مدرسه
شبانه! می خوام این کلاسم رو بندازم روز پنج شنبه که دیگه کلاسهام بشه توی 2 روز!
نمی دونم می تونم 10-12 ساعت توی دانشگاه دوام بیارم یا نه!  از جهتی کلاسهام
میشه 2 روز کمتر میرم دانشگاه! حالا ببینیم چی میشه!
امشب داشتم شبهای برره رو می دیدم! سریال قشنگیه! طنز خیلی خوبی داره!
یشترم زوم کرده روی معضلات اجتماعی که توی جامعه ما بیداد میکنه!(خودتون می دونید که)
دیشب داشتم شعر(سهراب صدای پای اب)رو می خوندم می خواستم ببینم اشتباه نکنم که دیدم نه!
یه کمی شبیه شعر فروغ هست اما خیلی با هم فرق دارن! چقدر هم طولانیه!


 التماس به خلق حقارت است
 اگر براورده شود منت است
 اگر براورده نشود ذلت است

 التماس به خداوند شجاعت است
 اگر براورده شود حاجـــت است
 اگر براورده نشود حکمــت است 

اینم من وقتی که خیلی خسته میشم

me


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 23:2  توسط علی  | 


  هیچ و باد

  هیچ و باد است جـــــــــــــــــهان
گفتی و باور کــــــــــــــــــــردی!؟
 
 کاش ، یک روز، به اندازه (هیچ) 
غم بیهـــــــوده نــــــــــمی خوردی!

 کاش ، یک لحظه، به سرمستی باد
 شاد و ازاد به سر می بـــــــردی!

 اون زمان ها که سنمون تازه دو رقمی شده بود  دل خوشی مون این بـــــــــــود
 که وقتی از مدرسه تعطیل شدیم بریم بقالی و تا می تونیم خوراکی هـــــــــــایی
که دوست داشتیم بخریم ، اون زمان تمرهندی خیلی توی بورس بود ما هـــــــــم
خیلی دوست داشتیم ، تمبر هندی از یک تومان بود تا 10 تومان یعنی  تمـــــــــر
هندی 1و5و10 تومنی! تمر هندی خوردنش روش خاصی داشت که خیــــــلی
مزه می داد همه تمبر هندی توی پلاستیک رو جمع می کردیم یک طرف بعــــــــد
چندین دور اون رو می پیچوندیم  بعد یک سوراخ اون ته پلاستیک می کردیــــــــم
و شروع مکردیم به خوردن مثل این دستگاه هایی که شیرینی پزی ها باهــــــاش
خامه ها رو شکل میدن!، غروب ها همیشه فوتبال به راه بود همیشه اونـــــــقدر
بچه تو کوچه بودن که بتونیم فوتبال بازی کنیم، البته زمان مدرســــــــــــه  بازی
کردنمون بیشر از 2-3 ساعت نبود چون اگر زیاد بازی می کردیم جــــیره روز
بعدمون رو از دست می دادیم، یکی یکی بچه ها رو صدا می کردیم خــــــــونه ها
نزدیک بود  بچه های کوچه اکثرشون با من هم سن و هم مدرسه ای و هم کلاسی
بودن ! همیشه چندتا همسایه بودن که از بازی کردن ما شاکی بشن! نـــهایتش
توپ رو پس نمی دادن یا پاره میکردن که در عرض چند ثانیه پول جمـــــــع میشد
و دوباره ادامه می دادیم یا اینکه می رفتیم چند متر اون طرفتر! اما تابســــــتون
دیگه از این خبرا نبود از ساعت 4 تا ساعت 8-9 شب فوتـــــــــــبال براه بود !
تعداد بچه هایی که بازی میکردن هم بیشتر بود! اون قدر گرم بازی بودیـــــــــــم
که متوجه تاریکی هوا نمی شدیم ! وقتی که هوا تاریک بود تیر بــــــــــــرق های
کوچه دیگه جواب گو نبود! چشامون توپ رو به زور میدید! فقط شوت میکردیم
دیگه چشامون نمی دید کم کم بچه ها شروع میکردن به رفتن و بازی تموم میشــــد
تازه می رسیدیم خونه باید پاها رو می شستیم و سنگریزه ها رو از توی کفــش در
می اوردیم ! عمر هر کفش نهایتا 3 هفته یا 4 هفته بود تازه این معمولش بــــــود
تازه وقتی میرفتیم تو خونه باید جواب بابا رو می دادیم که از دستمون شاکــی بود
از اون دوران فقط همین ها مونده! دیگه بچه های الان با این همه تکنــــــولوژی
و زرق و برق براشون فرصتی برای قوتبال بازی کردن نمونده! فوتبالشـــــــونم
کامپیوتری شده!


خدایا
چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند
عظمت و ژرفای عشق تو را نمی شناسم
فقط می دانم ...
که معبود این دل خسته هستی
واگر دیده از من برگیری
خواهم مرد

f
 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 21:10  توسط علی  | 

سحر با من در آميزد كه برخيز
نسيم گل به سر ريزد كه برخيز
زرافشان‏ دختر زيباي خورشيد
سرودي خوش برانگيزد كه برخيز
سبو‏‏ چشمك زنان از گوشه ي طاق
به دامانم درآويزد كه برخيز
زمان گويد كه: هان گر برنخيزي
غريو مرگ برخيزد كه برخيز!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام ! با ارزوی قبولی عبادات شما در ماه مبارک رمضان امیدوارم که در عبادات خویش بنده
را نیز به یاد داشته باشید !

اون شعر رو من خیلی دوست دارم منظور همون شعر بابک رادمنش هست که دیشب خوندید البته جمشید هم ااین شعر رو خوانده که شنیدن اون ترانه هم خالی از لطف نیست! البته فکر کنم همه شنیده باشن گفتم احیانا نشنیدین خواستید ...یه برنامه بود توی تابستون اسمش کوله پشتی بود که از شبکه سه پخش میشد! که خدا رو شکر تموم شد اما با دوباره سر و کله این فرزاد حسنی توی تلویزیون پیدا شده! واقعا قبل افطارتلویزیون می خواد ادم رو شکنجه بده! با اون اجرای مسخرش! رو این حساب از اونجایی که قبل افطارقراره این برنامه توی خونه دیده بشه و منم نتونستم متقاعد کنم که نبینید این برنامه رو!! باید خودم رو یه جوری سرگرم کنم که این برنامه رو نبینم!
یه مطلب زیباهست که می خوام بزارم باعث میشه پست رو کوتاه تر کنم  که از حوصله شما نره بیرون
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تقدیم به مادران عزیز

خلقت زن


از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد :  چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟

او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

 

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.

بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.

 

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.

و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.

گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.

تازه به اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف برای آنها.

 

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.

يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،

از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.

يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!

و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،

بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.

 

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد.

 اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد

خداوند فرمود : نمی شود !!

چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.

از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند

و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

 

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.

 اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی

 بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند

و زحمت بکشد

فرشته پرسيد :فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد :نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .

 

آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد.

ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.

خداوند مخالفت کرد :آن که نشتی نيست، اشک است.

فرشته پرسيد :اشک ديگر چيست ؟

خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.

فرشته متاثر شد.

شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.

زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کند.

 

همواره بچه ها را به دندان می کشند.

سختی ها را بهتر تحمل می کنند.

بار زندگی را به دوش می کشند،

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.

وقتی می خواهند جيغ بزنند، با لبخند می زنند.

وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.

وقتی خوشحالند گريه می کنند.

و وقتی عصبانی اند می خندند.

برای آنچه باور دارند می جنگند.

 

در مقابل بی عدالتی می ايستند.

وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.

بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.

برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.

بدون قيد و شرط دوست می دارند.

 

وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.

در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.

در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،

با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.

آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند و برای شما ايميل می فرستند

که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستيد.

 

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.

می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد.

کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است،

آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند.

زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند.
-----------------------------------------------------------------------------

زندگی شاید :

یک خیابان دراز است که هر روز
زنی با زنبیلی از ان می گذرد
زندگی شاید: ریسمانیست که مردی خود را با ان از شاخه می اویزد
زندگی شاید: طفلیست که از مدرسه باز می گردد
زندگی شاید: دود سیگاری باشد که در لحظات نخوت بار دو هم اغوشی به هوا بر می خیزد
زندگی شاید: ان لحظه مسروریست که نگاه من در چشمان تو خود را ویران می سازد و انگاه...

kourosh
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 22:27  توسط علی  | 

 
اغاز پایان
گفتن شنیدن
دیدن ندیدین
همه
بهانه ایست برای زندگی
و زندگی بهانه ایست برای ماندن

 من واقعا خوشحال میشم وقتی کامنت ها رو می خونم چرا که می بینم که اینجا کسی نمی خواد سر به تن من باشه!اگر خیلی بخوایم دست بالا بگیریم می تونم بگم همه! می خوان هر جوری شده حلوای من رو بخورن!تو هر چیزی افتخار نصیبمون نشده بود توی یه چیز افتخار نصیبمون شد اونم تعداد حلوا خوران! یادم باشه اتوی کتاب گینس بگم اسمم رو ثبت کنن! میگن مرده ای  که سر قبرش ادم زیاد باشه! حتما ادم مهمی بوده! خب جدا از کلاس ! یه افتخار نصیب من میشه !
ببخشید که عزرائیل با شما هماهنگ نمیکنه! یا شما با اون که من هنوز توی این دنیا دارم وول می خورم !در باب قضیه دانشگاه و دیر رسیدن بگم که من با شما فرق می کنم چون که دیگه جیم شدن و نرفتن و این حرفا از ما گذشته! تا جایی که بشه هم کلاسها رو می ریم و می خونیم که زودتر بارمون رو ببندیم !هر چی باشه ما سنی ازمون گذشته یه چند کیلو لباس بیشتر از شما پاره کردیم ! دیگه دودره کردن و این احوالات به سن  ما نمی خوره! اصلا حوصله دانشگاه رو ندارم می خوام زودتر از شرش خلاص بشم منظورم درس نبود  فقط حوصله دانشگاه رو ندارم کلاسها رو که پشت سر هم بر میدارم یه  نمه خسته میشم اخه توی یه روز 10-11 ساعت سر کلاس نشستن کمی خستم میکنه! اما بهتر از اینه که 4 روز برم دانشگاهدیگه اینکه اگر می بینید که من دیر میام بلاگتون دلیل داره چون واقعا بعضی اوقات نمیرسم!سعی می کنم مطالبم رو از قبل اماده کنم که دیر نشه وقتی می خوام اپ کنم


ز یاران دو رو بگسسته بهتر
در گل خانه بی گل، بسته بهتر

رها کن شاخه بی برگ و بر را
درخت بی ثمر بشکسته بهتر

کاشکی می شد پیش کسی سفره دل رو وا کنم
کاشکی می شد یکی باشه اونو رفیق صدا کنم

تو اسمون یکی دلی ستاره ای نمی دمه
بازار بی مهری شلوغ اما وفا خیلی کمه

دلم از غریب و اشنا پره
هر چه می بینم همه تظاهره

در غم بی هم زبانی کارم از گریه گذشته
خنده با روی لبانم سالهاست بیگانه گشته

با که گویم این همه غم قصه های سر گذشته
همچو گل پرپر شدن ها راه و رسم سرنوشته

دلم از غریب و اشنا پره
هر چی می بینم همه تظاهره

دریغا یک دلی افسانه گشته
محبت با ریا هم خانه گشته

نمی بینم صفایی در گلستان
که بلبل هم ز گل بیگانه گشته

من از صداقت به خود رسیدم
عاشق تر از خود هرگز ندیدم

دارو ندارم یه قلب عاشق
که بوده با خلق همیشه صادق

دلم از غریب و اشنا پره
هر چه می بینم همه تظاهره


tdf

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 20:20  توسط علی  | 

fat

--------------------------------------------------------------------------------

 

-------------------------------------------------------------------------------

tyu

 

سلام
امروز صبح دانشگاه کلاس داشتم! یه بار بیدار شدم ساعت 6 دیدم زوده گفتم نیم ساعت دیگه
بلند میشم. خوابیدم! اخه خواب دم صبح رو نمیشه با هیچ چیزی عوض کرد! مخصوصا که
اگه هوا سرد باشه! پتو رو میکشی رو سرت تا خوابت بگیره! اما خوابیدنش خیلی مزه میده
نیم ساعت بعد بلند شدم اما هر ساعتی رو نگاه کردم 7/20 رو نشون میداد دیدم احتمالا بیشتر
از نیم ساعت خوابیدم! عین موشک لباش پوشیدم رفتم از خونه بیرون! می دونستم دیر میرسم
اما مونده بودم چطوری برم سر کلاس ! که هم غیبت نخورم اما بشینم سر کلاس
خوشبختانه رفتم سر کلاس و نشستم و مشکلی پیش نیامد!( در ناامیدی بسی امید نهفته است)
عکس دیشبی که دیدید! من نمی دونم کجا بود! اما برای خودم هم جالب بود! بقیه عکسها رو
هم میزارم که بیشتر ببینید و اگه خواستین بلیط سفرش بدین!
البته من خودم خیلی دوست دارم جای اون ادما بودم! نوی اون ارتفاع  انقدر هیجان هست که
نمی زاره به چیزی فکر کنی انگار بین تو خدا هیچ چیزی نیست! ( فلسفی حرف زدم)
یه چیز دیگه می خواستم بگم شاید خیلی قبول داشته باشند خیلی  ها هم نه ! من برای خودم
اتفاق افتاده به دفعات! اونم اینکه می خوای یک کاری انجام بدی یا یه موضوعی مطبق میلت
انجام بشه فقط تو اون لحظه خاص! اما 100 درصد بر عکی میشه! به طور مثال میگم
یه روز یه جای خیلی مهم می خوای بری! که رفتن به اونجا خیلی برات مهمه!
اما برعکس اون روز این قدر مشکلات پیش میاد که اصلا نمی تونی اون کار رو انجام بدی؟
من نمی دونم چرا ؟ اما به نظرم خیلی حالگیریه!
امشبم دیر دارم اپ می کنم ! ببخشید که دیر شد هر چند تعداد کامنتهای وبلاگ هر روز
داره اب میره! به هر حال ممنون از اونهایی که من رو قابل می دونن و نظر میدن!
این شعرم یکی از دوستان به من داد که به نظرم شعر قشنگیه که امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

آدما با دلتنگیها بزرگ می شن

با دلتنگیها زندگی می کنن

و با دلتنگیها می رن

منم دلتنگم، دلتنگه زندگی

و

گاهی دلتنگه رفتن

ر ف ت ن
 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 22:54  توسط علی  | 

سلام 
 امروز جمعه بود! جمعه ها توی ماه رمضان از این جهت که تعطیله! روزه گرفتن سختره!
چون بیشتر خونه ای و منتظری تا افطار بشه جدا از این جمعه مخصوصا غروب هاش
سرحال نیستی! البته من فکر می کنم که این برای همه همین طوره! یعنی که همه جمعه
غروب ها همین حال رو دارن! البته نباید تلقین کرد چون جمعه هم میتونه مثل روزهای
دیگه باشه! امروز برای من همین طور بود یعنی اون حس جمعه ها خبری ازش نبود
پس به نظرم بیشترش تلقینه! یعنی دست خودمونه که چطور بگذره...
هر سال ماه زمضان هر شبکه تلویزیونی یک سریال پخش میکنه! امسال هم مثل سالهای
قبل! نکته مهمش اینه که طوری برنامه ریزی کردن که همه بتونن همه سریالها رو ببین
یعنی تا اولی تموم میشه اون یکی شروع میشه یعنی از افطار تا 2 ساعت بعدش وقتتون
پره البته اگه بخوای تلویزیون تماشا کنی! خوبه  صدا سیما توی ماه رمضان به فکر
مردمه که سهمیه سریال بدنشون کم نشه! جای تقدیر داره!
هوا تو این چند روزه سرد شده! یعنی خبری از هوای یا شبه هوای گرم تابستان نیست
یعنی هوا کاملا پاییزی شده! جند دقیقه پیش بود که دیدم قطره قطره نم نم باران داره
میاد! تا اونجایی که یادمه توی پاییز زیاد باران نمی اومد! شاید این شروع یک
پاییز بارونی باشه! پاییز بارونی چطوریه؟ نمی دونم !
بازم دیر شد! می دونم!

این عکس رو ببینید اونایی که خیلی نترسن ! می خوان برن شهر بازی

بلیط اینجا رو می تونم براتون بگیرم خواستین بگین! ( ترس نداره که ؟)

mini city

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 22:21  توسط علی  | 

سلام
طبق گفته خودم امروزباید اپ کنم! امروزم روز سوم بود! امروز عصر وقتی که داشتم بر می گشتم
خونه خب خیابان ها که شلوغتر بود که طبیعیه! اما دیدن صف مردم توی نانوایی خیلی جالب بود
همین طور مردم قابلمه به دست توی صف کبابی ها برای گرفتن اش و حلیم و...
واقعا این مردم ما چقدر حوصله دارند! ایستادن تو صف اونم به خاطر گرفتن اش یا حلیم! 
حالگیریه! ( به نظر من میشه زودتر رفت که به صف نخوره) به نظرم اگر توی همه چیز
این قدر تلاش میکردیم به یه جایی رسیده بودیم...
بچه های دانشجو می دونن فرق بین استاد خوب و بد زمین تا اسمونه! یعنی استاد خوب میتونه
انگیزه دانشجو را برای درس خوندن زیاد کنه! خوب درس بده و... و استاد بد هم برعکس
 حال دانشجو رو بگیره! چه از لحاظ نمره چه از لحاظ درس دادن! امروز که کلاس
داشتم استادی داشتیم که تا به حال ندیده بودمش! فقط موقع انتخاب واحد یکی گفت خیلی استاد
خوبیه! همون اول که وارد کلاس شد! فهمیدم که چه طور ادمیه! با خنده اومد تو کلاس
و بعد چند ثانیه گفت من استاد این درستون هستم! و شروع کرد از اینکه خودندن این درس به
چه درد ما می خوره! چه استفاده ای ازش می کنیم!،صحبت کردن!بعد مثالهای عینی میزد که در اطراف
وجود داره و بچه ها باهاش اشنا هستن! فقط نیم ساعت در مورد سر فصل های درس توضیح
میداد که چیه و مثال میزد... بعد کلاس با خودم فکر کردم مگه این استاد چقدر حقوق مگیره
که 90 دقیقه تو کلاس درس میده چه با بیان! چه با نوشتن! ... استاد بد رو هم که
خودتون می دونید دیگه نمیگم حوصله شما هم سر نره! فقط امیدوارم خدا استادهای خوب رو
برای دانشجو ها نگه داره
فردا برای اپ کردن فرصت کافی هست که مواردی که می خواستم بنویسم
خوش باشید 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 22:5  توسط علی  | 

حلول ماه مبارک رمضان رو به همه تبریک می گویم

افطار

 باز خوب شد امسال ماه رمضان مثل سالهای قبل سر شروعش این قدر بحث نبود
 نمی دونم قضیه چیه که ما هر سال ساز خودمون رو می زنیم هم توی شروع هم
 توی پایان و مشخص شدن عید فطر! من نمی دونم اگر قراره ماه اون وسط دیده
بشه پس تقویم و نجوم چیه؟ اگرم قراره که توسط تقویم و نجوم مشخص بشه پس
دیدن ماه دیگه چیه؟ امروز روز اول بود، روز اول همه شوق و ذوق دارند برای
ماه رمضان اما به وسطهای ماه رمضان که میرسه همه انگار دیگه میبرن!
دیروز توی اخبار شنیدم که اموزش پرورش گفته که در ماه رمضان امتحان گرفتن
از دانش اموزان ممنوع شده! البته این کار خوبیه اما اون دوران که ما مدرسه
میرفتیم زمان امتحان که دی ماه بود مصادف شده بود با ماه رمضان اونم امتحان
پایان ترم! صبح می رفتیم امتحان می دادیم بعد می امدیم می خوندیم تا حدودای
ساعت 2-3 بعد دیگه عین جنازه پهن میشدیم وسط خونه! تا افطار صبر می کردیم
بعد  افطار شروع میکردیم دوباره! خب دیگه میگن زمونه عوض شده راستم میگن!
الان به بچه ها تو مدرسه شیر میدن! زمان ما شیر که جای خود دارد نون خشکم
نمی دادن! خدا رو چه دیدی شاید 5 سال دیگه تو مدرسه ها ناهار هم دادن!
--------------------------------------------------------
تصمیم گرفتم توی ماه رمضان هر روز اپ کنم! گفتم که نگید نگفتی!
اما یه روز دیدی اپ نکردم بدونید حتمی مشکلی پیش امده!
--------------------------------------------------------
می خواستم برای این پست یه چیزهایی دیگه رو بگم اما بحث ماه رمضان شد
دیگه میمونه برای روزهای دیگه البته شما من هر چقدر بنویسم می خونید مگه نه؟

اما گفتم  یکدفعه خسته نشید
--------------------------------------------------------
امروز سعی کردم مطالب رو قسمت بندی کنم تا ظاهرش مرتب تر بشه
شما هم موقع خوندن چشاتون ورنقلمبه! ( البته قراره همیشه مرتب باشه)


--------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 22:12  توسط علی  | 

سلام
خب قضیه دیر اپ کردن مثل اینکه نتیجه داد یعنی بچه هایی که نبودن امدن و
به این پست رسیدن و کامنت گذاشتن! نمونه ش همین راحیلا خانم که از سفر
برگشتن و خودشون رو رسوندن به وبلاگ! و نظر دادن! حالا شماها تنبل ها
هر روز روزی 20 ساعت انلاین میشید اما افتخار شنیدن نظرهاتون رو به بقیه
نمیدین! این نمکپاش رو ببینین! این بچه نصف شماست اما تو هر وبلاگی حضور
خودش رو نشون میده! با اینکه روزی 1 ساعت بیشتر انلاین نیست!!!
یه ذره از این بچه ها یاد بگیرین!!!

کار انتخاب واحد دانشگاه هم که تموم شد برنامه رو در کمترین روز ممکن با
بیشترین واحد درسی بستم! و این کار هر کسی نیست! نمی دونم چرا من
واحد پاس کردن رو گذاشتم روی دور تند! زمستون و تابستون رو با تمام
قوا واحد بر می دارم که تندتر پاس کنم! بچه های دیگر به دلایلی چون
دادن راحتی بیشتر به خودشون و ماندگاری بیشتر در دانشگاه و استفاده از
مزایا دانشگاه سرعتشون رو روی اهسته و پیوسته گذاشتن! اما من با
سرعت در حال پاس کردن هستم! بچه ها میگن کجا می خوای بری با این عجله؟
البته کم بیراه هم نمیگن! چون هیچگونه معافیتی به من برخورد نمیکنه پس
سربازی رو هستیم! از طرفی برای فوقم نمی خوام بخونم! پس با تمام
قوا پیش به روی خدمت وطیفه! کسی هم به لیسانس صفر کیلومتر که کار
نمیده! پس همون سربازی دیگه ! ااین دفعه پرسیدن میگم که می خونم که
 برم زودتر سربازی!

من وقتی این کامنت های پست قبل رو خوندم واقعا ناراحت شدم!!!
اول اینکه یه سری از بچه ها خیلی دوست داشتن برن شهر بازی
و براشون مهیا نشده بود!( اخی)، بگم که من خودم زوری رفتم وگر نه
شهربازی چیه! اخه دیگه جا نبود! اونم چی؟ شهربازی های ایران ؟!
رفتن داره!!! ؟
دوم اینکه چند نفر گفتن که رنجر ترس نداره! ما خوراکمون رنجره!!
تو چرا میترسی!( من گفتم بدنم رو گرم نکرده بودم) ما ته رنجریم!
البته این افراد همگی جزء خانمها بودن! من موندم که شما سرسره
سوار شدین یا رنجر! که اینطوری میگید!
به هر حال! اما حال میده رنجر سوار شدن شما رو هم ببینیم اون وقت...
معلوم میشه که کیا میترسن!

بازم پاییزه برگ از درخت میریزه! اخه این پاییز چقدر حال گیریه؟
 از ساعت 7 صبح تا 5 عصر مثل باد طی میشه اما از 5 عصر
تا می خواد بشه 12 شب انگاری 2 روز طول میکشه!
ساعت 3 خوابیدم ساعت 5 بیدار شدم فکر کردم ساعت 5 صبح
فرداست! بعد دیدم که نه! ساعت 5 عصره که مثل ساعت 10 شب میمونه


 امیدوارم توی پاییز حالتون گرفته نباشه!
 شما زودتر بیاید کامنت بزارید من زودتر اپ میکنم
پس این به خودتون بستگی داره پس نگید چرا اپ نمی کنی!

این عکس یاد نیست کی بود اما گفتم بزارم اینحا تا شما
هم خواستید سیستم رو ماشینتون خواستید ببنیدید حتما نگاه کنید
اسم ماشین نمی دونم چیه! اما میگن شبیه 200 شیشه!

m1

خوش باشید

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 19:36  توسط علی  | 

 سلام
مهر شده و همه رفتن سراغ گرفتاری هاشون یعنی اینکه تعطیلی بی تعطیلی
این مدرسه هم واقعا مکافاتیه ها! هر چند الان یه جورایی برای اون دوران
دلم تنگ شده اما خودمونیم خیلی حالگیری بود! 8 ساعت بری مخت رو تعطیل
کنن عین جنازه بری خونه! بعد روز از نو روزی ازنو! 12 سال برو بیا!
اخرش هیچ چیزیش به دردت نمی خوره! خیلی درساش تکراریه! یعنی یه درس
رو 2-3 سال به طرق مختلف می خونی! اینجاست که اشکال کتب اموزشی ما
معلوم میشه یادمه توی رده بندی کتب اموزشی ایران از اخر 5 بود یا سوم!
زمان ما که ترمی واحدی بود یه کتاب 200-300 صفحه رو باید توی 3 ماه
می خوندیم می گذاشتیم کنار! مثل الان دانشگاه! اما ایم سالی واحدی ها رو
نمی دونم! خواستم یک کلمه حرف بزنم چی شد! خودم حوصلم سر رفت

 امروز با پسرعموهام رفتیم شهر بازی قضیه از این قرار بود که پسر عموم
دانشگاه ازاد شهرستان قبول شده! بعد می خواد بره( بیچاره) بچه ها گفتن
چون داره میره بریم یه دوری بزنیم که این قبل رفتن حال کنه!
منم که توی کارهای ثوابی نه نمی تونم بگم خلاصه رفتیم شهربازی
(یاد پست شهربازی افتادم) از بیرون دیدیم وسیله ها در حال حرکت هستند
اما انگاری اونجا طاعون اومده چون مورچه پر نمی زد( مورچه پردار رو میگم)
رفتیم تو! دیدیم که بچه های زیر 6 سال با اقایون و خانمهای بدون فرزند
مدرسه ای تنها اونجا هستن ! به پیشنهاد من رفتیم چرخ فلک سوار شدیم
من کلا چرخ و فلک رو خیلی دوست دارم چون تمام شهر زیر پاته خیلی خوب
بود ( جای شما خالی) بعد رفتیم یه کورس ماشین که اصلا حال نداد
بعد از اون بازم به پیشنهاد من رفتیم گردش فضایی سوار شدیم! وسیله خوبیه
اما اخراش که میره بالا یه نموره حال گیریه! ( چون من یه 5-6 سالی بود
نرفته بودم بدنم عادت نداشت در ضمن خودم رو هم گرم نکرده بودم)
به پسر عموم سپردم که اگه سالم نرسیدم زمین به مامانم بگه! بگه که پسرت
در شادمانی رفت اونوری... خدا را شکر به سلامت رسیدیم زمین! یه چند
دقیقه نشستیم که این گنجشکهایی که دور سرمون می چرخیدن کم کم برن کنار
بعد چند دقیقه دنیا که داشت می چرخید ایستاد! خدا رو شکر!
بعدش رفتیم جلوتر که سفینه بود یکسری در حال  چرخیدن بودن که
وقتی تموم شد یه خانمی بود که براش دنبال اب قند می گشتن! بنده خدا
زیادی چرخیده بود! البته جلوی در ورودی وسیله نوشته بودن که چرخیدن
زیاد مانع از کسب است! از جلوی سفینه رد شدیم رفتیم طرف رنجر!!!!!!!!
ووووااای! قبلا یه بار از این غلط ها کرده بودم! اما از اونجایی که
من ادم نمیشم ،دیگه... خلاصه دیدیم کنار رنجر یه 15-16 تا از
خواهر و برادرای گرامی شما بخویند( دخترا وپسرا) ایستادن ! گفتن که باید 20 تا
باشیم تا دستگاه رو روشن کنه شما می ایید؟ این پسر عموی من زرتی پرید
گفت ببلله! ما هم که اونجا پنیر بودیم رفت بلیط گرفت! با صلوات و نذر و
نیاز رفتیم سوار شدیم! قبلش وسائل غنیمتی خودمون رو سپریدم دست یه بنده خدایی
چون می دونستم حتما از جیب لباسمون شوت میشه پایین! البته بقیه هم این کار
رو کردند! نشستیم دستگاه شروع کرد به حرکت اولش خوب بود بعد سرعت گرفت
رفت بالا یک دور کامل چرخید! در نظر بگیرید یک دور کامل توی اسمون
در حالت واژگون باشید! از اینجا جیغها شروع شده بود ( جا داره به خانمهایی
که شهامت به خرج دادن و سوار این وسیله شدن تبریک بگم چون خیلی شجاعت
می خواست)3 دور با سرعت چرخید! تو این 3 دور اتفاقی نیفتاد! اما بعد دور3
بود که وقتی رفت بالا برای 10-12 ثانیه اون بالا ایستاد! تو این حالت همه
واژگون بودیم یعنی از کمربه بالا رو به زمین ،پاها رو به زور نگه داشته بودیم
اما 12 ثانیه خیلی بود چون همون طور که می دونید خون توی مغز خون برمیگرده 
 سمت بدن،عکس حرکت می کنه، و این باعث سردرد میشه! و تو اون حالت خیلی خیلی
ناجوره! فقط کافی بود3 ثانیه دیگه نگه داره که من بیهوش بشم تو این حالت
همه در حال جیغ زدن از ته دل!!! بیچاره خانمها که روسریشون از سرشون
افتاده بود البته تو اون لحظات همه تو این فکر بودن که سالم برسن زمین
بعد از 10-12 ثانیه رسیدیدم زمین و خدا رو شکر کردیم!
بعد از اون چند وسیله کم خطر دیگه سوار شدیم و یه شامی خوردیم و
برگشتیم امااز من به شما توصیه! که اکر دل و جرعت زیاد ندارید
و احیانا بیماری  دارید سوار نشید! اگر که قدتون کوتاه هست یا هیکل تون
ریزه بهتره سوار نشید چون باید به هر قیمتی خودتو رو با اون میله ها
نگه دارید!
این سیستمم خیلی انگاری باگ گرفته چون کند شده از طرفی نمی دونم چرا
دو روزه تا انلاین میشم 30 ثانیه بعد قطع میشم دوباره وصل میشم همون
جوری قطع  میشم اعصابم رو خورد کرده! از اینترنتم بیزار شدم
حالا می خوام یه سر و سامونی بهش بدم شاید افاقه کرد...

برای امروز پستم طولانی شد!
 من اگه چند روز صبر می کنم بعد اپ می کنم به خاطر اینکه بقیه
بچه ها هم وقت کنن بیان و نظرشون رو بدن! اگر نه می تونم زودتر
اپ کنم! اونوقت میاید میگید خسته شدیم چرا اینقدر زود زود اپ می کنی!
عکس قبلی رو من خودم خیلی دوست دارم ساعت 6 صبح گرفتم روی
گلبرگ های گل شبنم زده بود خیلی زیبا بود به نظرم عکس بدی نشده؟

 
 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 4:3  توسط علی  | 

تابستان هم تموم شد امروز اخرین ÷ست من توی تابستان و شهریور سال 84 هست
تابستان خیلی خوب بود حتی اگه تعطیل نبودی اما از پاییز خیلی بدم میاد پاییز
سه ماهش خیلی بده! روزها کوتاه و شبها بلند! ساعت 5 هوا تاریک میشه
تابستان و زمستان و بهار رو دوست دارم اما پاییز دعا میکنم زودتر بیاد و بره
تو پاییز کم حوصله تر میشم انگار که انرژیم نصف میشه
از همه مهمتر پاییز خیلی دلگیره!
بهتره از پاییز دیگه حرف نزنم چون علاقه ای هم ندارم این فقط یک مقدمه بود

کامنتهای قبل رو که می خوندم نمکپاش گفته بود که من اصلا جدی نمی تونم
 حرف بزنم. راستم میگه اما موضوع اینه که من اصلا بلد نیستم حرف بزنم
 وگر نه اینجا برای چی بود اینجا برای همینه که من بیام یاد بگیرم حرف
بزنم وگر نه همه می دونن من بلد نیستم حرف بزنم حالا چه جدی چه طنز
چه ... از ممل عزیزم به خاطر نظرش ممنونم

احتمالا توی پاییز بیشتر میام اپ میکنم چون دلم بیشتر میگیره برای اینکه پاییز
دلگیره! ( برای شما هم پاییز همین طور دلگیره؟)
اگه کسی پیشنهادی داره در مورد اینکه پاییز برام چطوری دلگیر نباشه حتما بگه!
فقط از این جوابهای بیمزه ندیدنا!!!

امروز تلویزیون بچه های کلاس اولی رو نشون میداد برای اولین بار می رفتند
مدرسه! وقتی گزارشگر ازشون می پرسید برای چه امدید جوابهای که میدادن
برام جالب بود! می گفتند برای خوندن روزنامه و مجله، برای با سواد شدن
 برای بزرگ شدن و... یه سوال دیگه هم ازشون پرسید که بزگ شدین
می خواین چیکاره بشین جوابهاشون به این سوالم جالب بود که می گفتند
معلم، مدیر، دانشمند، مهندس کامپیوتر،... یاد سال اول ابتدایی خودم افتادم
که معلممون ازمون می پرسید که می خواید چیکاره بشید ! اکثرا می گفتن
معلم، خلبان ، جالب بود که کسی نمی گفت مهندس ، دکتر!

کنکور امسالم تموم شد خیلی ها امسال قبول شدن! مخصوصا ازاد!
جا داره اینجا به دوستان دانشجوی وبلاگیمون تبریک بگیم
انشاا... که برن دانشگاه و زود از توش بیان بیرون!
میگن شهریه های ازاد خیلی گرون شده! خدا به داد برسه!اگه مملکتمون
نفت نداشت شهریه های دانشگاه ازاد تنهایی چرخ اقتصاد مملکت رو می چرخوند!

 بعضی ها گفتن چرا اپ می کنی خبر نمیدی ؟ من اینجا بگم که من دیدم
برای هر کسی توی مسنجر افلاین میزارم میگه به من نرسیده حالا چه 1 بار
چه 10 بار ! فقط افلاین های من انگاری فیلتر میشه پس گفتم رودروی صنعت
فیلترینگ قرار نگیرم بهتره! برعکس افلاین بقیه رو من میگیرم حتی اگه 2 روزم
مسنجر رو روشن نکنم؟!

 ببخشید که من بلد نیستم حرف بزنم، اما دارم تمرین می کنم

عکسم به یاد تابستان گذاشتم

gol 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 0:8  توسط علی  |