تبليغاتX
من یک چپ دست هستم

من یک چپ دست هستم

نوشته های یک چپ دست

سخنی گوی تا هم خدا را خوش اید و هم خلق خدا را وباقی ناگفته هایی است که به گفتن نیاید

خب از کجا شروع کنم؟ اول در مورد پست قبلی باید بگم! از همه دوستانی که با نظرهای خوبشون به من کمک کردند ممنونم! راستش من اصلا دچار افسردگی و دپرس و این احوالات نشدم! نه! فقط منظورم این بود که مثل قبل نوشتن برام سخت شده! منظورم مثل گذشته نوشتنه! مطالبی رو که تو ذهنمه و می خوام بگم یه جورایی فرق کرده! اما دارم خودم رو عادت میدم

 

در حال حاضر حرفی برای گفتن ندارم! فقط می خواستم اپ کنم و توضیح بدم اومدم و اپ کردم این نوشته پایینی هم به خاطر اینکه پستم خیلی خالی نباشه میزارم!

 

ادمها را دوست دارم

انها سخاوتمندانه به من می بخشند؟

تکه های تنهایی درونم را 

تا تنهایی ام کامل شود

و سکوت اشکار درونم را باورم کنم

ادمها را دوست دارم

 

خوش باشید  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 14:54  توسط علی  | 

فکر کردیم ترافیک زیاده و اتوبانم شلوغ ! اما ترافیک اتوبان روان بود و زودتر از موعد رسیدیم قرار بود با مامان بریم دکتر! از اونجا که همیشه دنبال کار خیر و ثواب میگردم همیشه تو رفتن با مامان پیشقدم میشم! چون دکتر مطبش رو عوض کرده بود رفتیم پیش منشی قبلی دکتر تا ازش پرونده رو بگیریم. بعد از سلام و احوال پرسی مامان با منشی سابق دکتر پرونده رو گرفتیم راه افتادیم طرف مطب جدید دکتر. ادرس خیلی سر راست و نزدیک بود اما منشی قبلی شماره ساختمون رو اشتباه گفته بود اما  مشکلی رو ایجاد نکرد. وارد ساختمان شدیم و به سمت طبقه اول رفتیم چند واحد کنار هم که توسط دکترها به مطب تبدیل شده بود مطب در طبقه اول بود. داخل مطب شدیم. یک نگاه  سرتاسری به معماری مطب و چیدمان اون انداختم! خیلی منظم و تمیز و شیک بود. بعد از انجام اقدامات اولیه رفتیم و نشستیم که اجازه ورود به ما داده بشه. در روبه روی ما یک تلویزیون 21 اینچ قرار داره که روی اون یک انتن رومیزی قرارداره اما تصویر تلویزیون همراه با پارازیت و کمی برفک مشاهده میشه اما تصویر طوری نیست که از دیدن تلویزیون صرف نظر کنم. شبکه 3 و پخش مستقیم فوتبال! می بینم یکطرف زمین تیم مورد علاقه برادرم داره بازی میکنه و تا اون لحظه از لحاظ نتیجه عقب هست دعا می کنم که تیم مورد نظر ببره وگر نه امشب باید فقط تفسیر فوتبال ببینیم. در ضمن صدای تلویزیون کاملا بسته شده و من با دیدن تصویر توی ذهنم مسابقه رو گزارش می کنم! جلوم یک میز قرار داره که روش با چندتا مجله تزئین شده! مجله ها رو ورنداز می کنم غیر دوتا بقیه شماره های مختلف یک مجله هستند و روی مجله هم نوشته فصلنامه مادر و کودک یا کودک و مادر! یکی رو برمی دارم ورق میرنم  تا ببینم چیزی برای خوندن پیدا میشه یا نه! یک مطلب پیدا می کنم مزایای  ویتامین ای! اما کل مطلب یک صفحه هست و خیلی زود بیکار میشم! به مامان نگاه می کنم که با خانم بغل دستیش صحبت می کنه! هر دو از اینکه مدتی رو معطل شدن ناراحت هستند به ساعت نگاه می کنم می بینم نیم ساعت از وقتی که داشتیم گذشته و ما هنور نشستیم و در این نیم ساعت چند نفر رفتن داخل! حکایتش چی بود نمی دونم! و من فرصتی پیدا می کنم تا دوباره به جون مجله ها بیفتم و به زورم که شده بخونمشون!  یک سالنامه از روزنامه شرق به چشمم میخوره! بر می دارم و مشغول میشم. هنوز چند صفحه رو ورق نزدم که یک خانم و اقا وارد میشن و همراه خانم یک نی نی هست و خانم همراه با نی نی در صندلی بغلی من میشینه! از اونجایی که وقتی نی نی می بینم از شدت هیجان به وجد میام دیدن هر نی نی رو برای خودم ممنوع کردم  مخصوصا که نی نی ش خیلی تپل و ناز باشه! مثل نی نی که کنار ایدی خودم هست! به نی نی نگاه میکنم نمی دونم چند ماه یا سالشه اما از نی نی کنار ایدی من چند ماهی کوچکتر میزنه! خندم  میگیره و سرم رو توی مجله قایم می کنم! اما دوباره برای دیدن نی نی سرم رو میارم بالا و به نی نی نگاه می کنم! بدبخت زل زده به من و دستش روگذاشته جلوی دهنش ! یعنی اینکه به چی میخندی! اما نی نیش خیلی تپل نیست!  تو همین فکر ها هستم که یکدفعه نی نی با مامان و باباش بلند میشن و میرن طرف مطب دکتر! چقدر زود رفت! از ما دیرتر اومد و زودتر رفت! دوباره خودم رو با مجله سرگرم می کنم ! یکدفعه اسم ما رو صدا میزنن و به طرف اتاق دکتر میریم. دکتر خیلی سرحال و شنگول به نظر میرسه!  و در حال خوردن نسکافه و کیک! با دکتر خداحافظی می کنیم و هزینه رو به منشی پرداخت می کنیم و از ساختمان خارج میشیم! هوا تاریک شده و ساعت نزدیک 8 شب! به سمت خونه حر کت می کنیم

 

 

همون طوری که خودم فکر می کردم و شما ها می دونید و میگید! حتی دیگه  مثل گذشته ها نمی تونم بنویسم! یعنی به اون ضعیفی سابق هم نمی تونم بنویسم دیگه خودم هم حرفام رو نمی فهمم ! بیشتر از گذشته برای خودم تکراری شدم! چه برسه به شماها! شاید اگر وبلاگ دیگه ای داشتم می تونستم این چرت و پرتها رو اون جا بنویسم اما همین وبلاگم از سر من زیاده! و چون شعرم خوب نمی دونم نمی تونم از شعر استفاده کنم از اونجایی که نمی خوام وبلاگ رو تعطیل کنم! تصمیم گرفتم اون حرفهای که می خوام بگم و خیلی با نوشته های قبل من فاصله داره رو روی کاغذ بنویسم و از نوشتنشون توی وبلاگ جلوگیری کنم! اینطوری به نفع شما هم هست

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 1:20  توسط علی  | 

چه بارونی میاد! از اون بارونهای شدید که توی بهار میاد و ول کن نیست! حالا شایدم بدونید که قراره بارون تا هفته دیگه ادامه داشته باشه! اما نمیشه به حرف هواشناسی اعتماد کرد.

چقدر بده که حرف زدنت و شنیدن ادمها از جنس حرفهای توی روزنامه و کتاب و تلویزیون و رادیو بشه مثل این برنامه های تلویزیونی که می خوان ادهای متفاوت و جدید بودن داشته باشن و برنامشون خیلی روتین باشه اما بد جوری توی ذوق میزنه! اون وقته که حالت رو بهم میزنه! اگرم جنس حرفات اینطوری نباشه ادمهای زیادی رو میبینی که اینطوری هستن و می خوای یه جوری خودت رو خلاص کنی

مدت زیادی تا رسیدن عید نمونده! هوا هم خیلی شبیه بهار شده! نمونش همین بارون بهاری که می خواد نفس زمستون رو بگیره و به تمامی برف باریدن و هوای سرد و سوز دار زمستون تمومی بده. 

نشد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 1:26  توسط علی  | 

بعضی اوقات صبح با صدای خروس از خواب بلند میشم اما متاسفانه چون شب قبلش هم یک نوبت صدای گرم اقا خروسه رو شنیدم و نتونستم بخوابم صبح مجیور میشم دوباره بگیرم بخوابم!خوبی صدای خروس اینه که محیط روستا رو برای من تداعی میکنه! چون مشابه اون رو دیدم و از اونجایی که شنیدن صدای خروس توی شهر کمی دور از انتظار هست من رو یاد روستا میندازه. اسم روستا هم که میاد ناخواداگاه یاد صدای زنگوله گوسفندا و صدای اردک و صدای جوی اب ورطوبت علف و ... می افتم مثل اینه زیاد رویا پردازی کردم از حرف اصلی دور افتادم

 

در دهه اول محرم هستیم و امشبم شب تاسوعا ! قبل ها یعنی چند سال قبل همیشه روزهای تاسوعا عاشورا  خیلی ها رو می دیدم که پارچه های سبز رنگی که هیئت های عزاداری در بین مردم  پخش می کنند می گیرند و به دستشون می بندند  جاجت میکنن. اون قدیم ها چند باراز این پارچه گرفتم اما زیاد دنبالش نبودم  و حاجتم بعدها  فراموش کردم اون موقع دنبال این بودیم که از ائمه برای کمک درکارهای دنیایی و حل مشکلات کمک بگیریم والبته مطمئنا درسته و تائیر داره اما چیزی که خودم بهش رسیدم اینه که هیچوقت برای کارهای دنیایی دنبال خدا و حاجت و ائمه و... نباشم  مگر در یک مورد اون هم به دست اوردن سلامتی! کارهای دنیایی به جز به دست اوردن سلامتی به خود فرد بستگی داره  اینکه چقدر برای بدست اوردن منظورش تلاش کنه و  به دنبالش باشه و به همون نسبت هم نتیجه  میگیره تصمیم  گرفتم خدا و معصومین رو برای کارهای دنیایی نخوام! اگر خواستنی هست برای خودشون باشه نه برای خواست خودم اما می دونم که سخت میشه! چون قرار نیست  شرط  و اما و اگر برای خودم با خدا تعیین کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 1:20  توسط علی  | 

الان که دارم این ها رو می نویسم داره بارون میباره! وقتی فاصله نوشتنت زیاد میشه دیگه نوشتن برات سخت میشه! دیشب می خواستم بنویسم و تو ذهنم همه جمله ها رو کنار هم چیدم اما الان چیزی یادم نیست داشتم به قالب وبلاگم فکر می کردم. این که خط خطی های کنارش مثل سر من میمونه که انگار همه چی توش قاطی شده باشه! با این که زمان کمیه که عوضش کردم اما  خیلی برام تکراری شده! این ماه یعنی بهمن ماه  هفته اخرش وبلاگم یکساله میشه! قدیمی ها باید یادشون باشه که یه بار که خیلی خسته بودم وبلاگ رو پاک کردم و بعدش پشیمون شدم و اومدم اینجا با این ادرس! می دونم که تصمیم اشتباه بود  و باعث شد ارشیوی از اتفاقات و روحیات من در روزهای مختلف از بین بره اما پشیمونی سودی نداره و حالا اینجا رو می خوام حفظ کنم چیزی که می خوام بگم اینه که توی این مدت مخصوصا اواخر دوستان و وبلاگهاشون و نوشته هاشون  خیلی فرق کردن! یا شایدم تصور منه! اما قبل ها خیلی با شوق بیشتر می نوشتند  و... نمی دونم  شایدم بگید خود من هم از دسته ام  و خودمم قبول دارم اما مثل قبل ها نوشتن سخته! اما امیدوارم  همه موفق باشند و همچنان وبلاگ نویس! از این حرفها که بگذریم اینه که داریم به اخر سال نزدیک میشیم و تا عید چیزی نمونده فکر کنم این برف اخری از اخرین برفهای امسال بود منم از فرصت استفاده کردم و تا تونستم شکل هندسی منظم برفها روخراب کردم می خواستم اولین نفری باشم که برفها رو خراب میکنم می دونستم شکل اولشون قشنگ تره اما وقتی پاهات رو میزاری تو برفها و پاهات فرو میره تو برف خیلی حس خوبی بهت دست میده. سعی کردم نوشته های امروزم متعادل تر باشه با این بارون یاد خانه ابری نیما افتادم می خوام پایان پستم با شعر نیما باشه

 

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
 
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
 
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 11:19  توسط علی  | 

خب چند وقتیه که اینترنت نیامدم! عجب دنیای کوچیکیه دلم برای اینترنت تنگ شده بود! انگار بچه ها سرشون شلوغه! کم پیدا هستن! اومدم مسنجر رو چک کردم دیدم که یاهو افهای بچه ها رو برام نگه داشته! یعنی از دو هفته قبل تا حالا یا شایدم بیشتر! نه نمی خوام بگم که! ... اما انگار یه چیزی توی گلوم گیر کرده نمیزاره حرف بزنم! چقدر از خودم بیشتر بدم اومده! هر چی فکر میکنم می بینم قبل ها یه کمی بهتر بودم حداقل اینقدر از خودم بدم نمی اومد! چقدر بده که بخوای حرف بزنی اما نتونی حرف بزنی! چرا اینقدر نوشتن برام سخت شده! خدایا! من رو امتحان نکن! میترسم شرمندت بشم اخه من صبرم به اندازه تو نیست! اره کم طاقتم! نبودم اما شدم! چرا ؟ نمی دونم؟ خدایا کمکم کن از تو به تو برسم نه از خودم به خودت! خدایا خسته شدم از این کلمه ها !  خدایا ... چرا نمی تونم بنویسم چرا هر چی می نویسم پاک می کنم؟ خدایا باورم کن تا حقیقت رو باور کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 1:33  توسط علی  |