تبليغاتX
من یک چپ دست هستم

من یک چپ دست هستم

نوشته های یک چپ دست

 من فکر می کردم فقط تعطیلات نوروز به من خیلی خوش گذشته اما با دیدن نظرات فهمیدم خیلی ها توی خونه موندن تا از تعطیلات تو خونه لذت ببرن و از مهمون ها با اغوش باز پذیرایی کنن! البته خیلی ها هم رفتن مسافرت به یه جایی که بهش میگن شمال! و چون خیلی توی عید این کلمه رو تکرار می کردند من هم فهمیدم شمال باید یه جای تفریحی باشه که باید توی عید به اونجا سفر کرد

 

این ها رو شنیدید:

طرز تهیه زن:

اکسید اسکناس و نیترات پژو 206 در سولفات ویلا مخلوط  کرده و دو شمش طلا به عنوان مهریه و کمی کلرید خواهش اضافه شود سپس گاز عشوه و سولفور  ناز متصاعد شده و بعد از معیان به صورت عشق زن در خانه رسوب می کند 

 

دنیا را بدون خانومها تصور کنید

بازارها خالی – پولها اضافه –خیابون ها خلوت – مخابرات ورشکسته – شیطان بیکار- همه میرن بهشت

 

جالب بود! چقدر مردم ما بیکار تشریف دارن میشینن فکر می کنن اینا رو می نویسن!

 

امروز با خودم قرار گذاشتم  شام رو من  درست کنم بعد از انتخاب غدا دیدم چندتا مواد رو کم داریم رفتم و خریدم و اومدم خونه و بعد رفتم اتاق دنبال کار خودم تا بعدا بیام شما درست کنم یکساعت بعد اومدم اشپزخونه که شروع  کنم دیدم که مامانم با لوبیا سبزی که قرار بود شام درست کنم برداشته لوبیا پلو درست کرده ! به مامانم گفتم چرا اینکار رو کردی اونم گفت که تو نگفتی که می خوای با لوبیا شام درست کنی من از کجا می دونستم؟ منم پیش خودم اصلا فکر نمی کردم مامانم از بین این همه مواد اول از همه بیاد سر لوبیای من که باهاش شام درست کنه نتیجه اینکه  چاره ای نبود اما من به نشانه اعتراض شام نون و پنیر خوردم که بگم انرژی هسته ای حق مسلم ماست ! این مراسم که توی مشهد تلویزیون داشت نشون میداد رو دیدید! خیلی جالب بود یه گروه 10 نفری روی سن با گفتن کلمه الله اکبر رقص و حرکات موزون انجام میدادن!  واقعا چی باید گفت؟  اخه انرژی هسته ای کجا ؟ رقص موزون با گفتن الله اکبر کجا؟

 

سلامت باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 1:3  توسط علی  | 

فرا رسیدم عید نوروز و بهار رو به همگی دوستان تبریک عرض میکنم انشاا... که سال جدید سال خوبی برای همه باشه و تندرست باشید

 

فکر نمی کردیم که از سال قبل تا امسال 13 روزی طول بکشه تا بنویسم البته اپ نکردن وبلاگ هم بی دلیل نبود و می خواستم هم نمی تونستم اپ کنم! هر جوری فکر کنی 15 روز تعطیلات وقتی که مسافرت نخوای بری دلچسب نیست حالا اگه اینکه که 5 روز اخر کلا همه جا تعطیل باشه! دیگه فکر نمی کنم بهتر از این 5 روز تعطیلی برای ایرانی ها پیش بیاد اگه اینکه معجزه بشه یا اینکه انرژی هسته ای ما در خطر باشه!  موضوع انشای من اینه تعطیلات عید خود را چطور گذرانده اید؟ البته انشا که نه میشه گفت خودش یه کتاب میشه چون یکی دو روز نبود که حداقل 15 روز تعطیلی بود؟  پس کم نیست ! البته چون ممکنه به علت زیاد شدن صفحات برای چاپ و انتشار به مشکل بر بخوریم خلاصه می کنیم به جاش چنصد جلدش میکنیم که هر کسی خواست بگه من ارشیو سفرنامه تعطیلات رو دارم! کلاس داره! حالا از مقدمه که بگذزیم شنیدن سفرنامه خوش  ترمی باشد (خیلی..!)

از روز 29 اسفند شروع میکنیم !

29اسفند : ساعت 3- 4 عصر بود که یادم افتاد که برای عید هیچی نخریدم! البته اطرافیان از یکماه پیش به من این مورد رو گوشزد کرده بودن اما من صبر کردم 29 بشه تا برم خرید کنم؟. من به طرف بازار رفتم که دیدم بازار و خیابان اطراف اون از شدت شلوغی در حال انفجار میباشد؟ از اونجایی که من به حاشیه توجه ندارم بدون توجه به شلوغی به داخل بازار رفتم و مغازه ها رو زیرو کردم؟ تا توی یک مغازه رفتم و مشغول صحبت با فروشنده شدم! اقای فروشنده از من پرسید که چرا همه میزارن روز اخر برای خرید به بازار میان! ما تا نیم ساعت قبل از اغاز عید هم مشتری داریم که میان برای خرید! چرا شما روز اخر امدید خرید کنید و.. پیش خودم گفتم برای شما که بد نمیشه یه روزم بیشتر میفروشید! از دست فروشنده راحت شدم اومدم بیرون و برگشتم خونه و منتظر تحویل  سال شدم

 

ا فروردین: ظهر روز اول عید به صرف نهار دعوت شدیم! تقریبا تمام فامیلها حضور دارند و روز اول همه رو می بینیم و سلام و علیک می کنیم! و تبریک میگیم! از اون جا باز دوباره همگی به خونه یکی دیگه از فامیلها میریم و باز همون ادمها رو دوباره می بینیم و تبریک عید و ... به خونه میرسیم و تصمیم میگرم نفسی تازه کنم

2 فروردین: روز رو به انتظار مهمان در خونه میشینم و شب برای شام دعوت داریم خونه یکی از همون افرادی که دیروز دیدیمشون! و دوباره دیدن همون ادمها با کمی جابجایی و تبریک  عید  وسال نو! و باز به خونه میایم و نفسی تازه می کنم!

3 فروردین: به دعوت یکی دیگه از مهمان های روزهای قبل، ناهار را در رستوران صرف می کنیم و عصر شروع  به اغاز دید و بازدید عید می کنیم و شب به خونه میرسیم تا نفسی تازه کنیم

 

4 فروردین : شب تمام مهمان های رزوهای گذشته البته جمع مهمان های پدری خونه ما دعوت هستند و از کله سحر در اماده باش کامل می باشیم که مبادا چیزی کم و کسر نباشه و هه چیز اماده باشه ! همه چیز کاملا اماده و مهمان ها دیر می ایند و یکی بعد از دیگری روی سرمان خراب می شوند و همین کار پذیرایی را با مشکل رو به رو می کند اما با افزایش نیروی انسانی و برنامه ریزی کارها به خوبی پیش می رود همگی تشریفشان رو می برند و من خسته روی تخت مثل جنازه متحرک پهن میشوم و دیگر چیزی نمیشنوم!

 

5 فروردین : صبح به دلیل فعالیتهای دیشب تا نزدیکهای ظهر در خواب هستم و صبحانه و ناهار رو یکی می کنم و بعد از ناهار می فهمم که جمعی از فامیلهای مادری شب در خونه ما دعوت هستند! باورش سخته اما واقعیت داره  عصر به پیشنهاد اطرافیان قبول میکنم که به سینما برم  و کمی در صورت امکان به تمدد اعصاب بپردازم!

6 فروردین:  رفتن به یک مسافرت 2-3 ساعته و افزایش خستگی!

7 فروردین: خراب شدن سیستم کامپیوتر و تلاش ناموفق  برای تعمیرات

8فروردین :  ترکیدگی لوله اب و تلاش برای تعمیرات ترکیدگی لوله اب  

9فروردین : رفتن به خونه 5-6 نفر از اقوام برای پس دادن دیدو بازدید!

10 : فروردین : درست شدن موقتی سیستم و تلاش برای ورود به اینترنت

11فروردین: رفتن به ارتفاعات کوهستان برای دور نماندن از امادگی برای مسابقات پرش از ارتفاع

12: فروردین : اتفاق خاصی قرار نبود بیفته در خونه ماندیم در ساعات پایانی شب وقتی قرار بود شام صرف کنیم بدون اطلاع قبلی برق می رود و به دنبال یه وسیله روشنایی در تاریکی  می گردیم در تاریکی چند بار صدای شکستن توجه ام رو جلب میکنه وقتی برق میاد می بینم تکه های شکسته شده روی زمین ریخته...

13: بر خلاف تصور باز هم در خانه ماندگار شدیم

14 فروردین : باز هم شلوغی –ترافیک – ازدحام جمعیت- الودگی و...

 

این بود پایان تعطیلات نوروز! می خواستم یه مطلب به پست اضافه کنم اما الان امکانش نیست! پس همینجا تموم می کنم   

خوش باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 20:25  توسط علی  |