تبليغاتX
من یک چپ دست هستم

من یک چپ دست هستم

نوشته های یک چپ دست

ما هستیم! من و سکوت و دلتنگی و خیال! تصمیم گرفتیم حرفهامون رو سکوت بزنه! فاصله هامون رو دلتنگی معنا کنه  و نگاهمون رو خیال تجسم کنه و منم تمام قدرتم رو در نگاه داشتن لحظه ها خلاصه کنم حرف همو می فهمیم!

 

fly

 

 

دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

 

"سهراب"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 2:55  توسط علی  | 

اول که امده بود تنها بود ! خودش بود و خودش! ما هم فقط فکر کردیم که تنهاست! می اومد و میرفت گاهی یه کناری دراز می کشید و وقتی میدیدمون ازمون فرا میکرد! اولا ما هم دنبالش بودیم و نمی ذاشتیم بهمون نزدیک بشه! خودشم میترسید! چون ما براش غریبه بودیم ! خونه اونقدر بزرگ بود که برای هممون جا داشته باشه! برای اونم خیلی جای راحتی بود! اما غیر من کسی باهاش موافق نبود! من شده بودم براش منجی! که یا فراریش میدادم یا کمکش میکردم! مدتی گذشت تا دیدیم صدای ناله از حیاط میاد رفتیم دیدیم ک حالش بده! بعدا وقتی ۲ تا بچه هاش رو دیدیم فهمیدیم اوضاع از چه قراره! اما یه هفته نگذشت که بچه هاش رو به دست باد سپرد! انگار نه انگار که رابطه ای بینشون بوده! گذشت تا مدتی بعد دیدیم با چندتا دیگه مثل خودش میگرده! دیگه حیاط شده بود براشون پاتوق! همه میگفتن نباید بهش غذا میدادم!  حالا دیگه میاد زل میزنه به شیشه های پنجره و منتظره تا بهش غذا بدیم  دیگه وقتی در چند سانتی متریشم می ایستیم تکون نمی خوره تا بهش غذا بدیم! حالا دیگه دلم براش نمیسوزه! حالا می خوام فراریش بدم! اما اون فرار نمیکنه! نمی دونستم گربه هم میتونه اینطوری بد عادت بشه!  حالا باید کمکش کنم عادتش رو ترک کنه!

فکر نمی کردم تو حیاطمون گوجه سبز و گیلاس داشته باشیم! حالا می فهمم که سر و صدای کلاغ ها و دعواشون برای چی بود؟ حس خوبیه! وقتی میوه نوبر رو از باغچه حیاط خودتون بچینی بخوری!

3

مدیریت زمان! تو این زمانه بی زمانی کارش بی نظیره! اگر دنبالش باشی! اگر شد بیشتر ازش میگم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:56  توسط علی  | 

افتاب با تمام ابهتش تو رو به مبارزه دعوت میکنه! چاره ای نداری جز اینکه اماده باشی اما اگر اماده نباشی این افتابه که مهر داغ خودش رو روی پیشونیت حک میکنه که هوس نکنی که باهاش مبارزه کنی

 

میخوای درد رو با تک تک اعضای بدنت تقسیم کنی و ازشون بخوای هیچ اعتراضی نداشته باشن و هیچ احساسی از درد نشون ندن! اون وقت اگر همشون دوام بیارن فقط چشمها هستن که زیر بار این اعتراض قد علم می کنند و قطره های اشک رو به بهانه اعتراض بهت نشون میدن!

 

به هر دری زدیم تا در نمایشگاه به رومون باز بشه نشد که نشد!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:57  توسط علی  | 

دیروز مامانم رو برداشتم بردم دکتر! اخه مامانم وقتی حالش خوب نیست هی میاد میگه که چیزیم نیست فلان قرص رو خوردم و یا خودم درمون کردم کم کم خوب میشم! یعنی همیشه 5 ساعت باید باهاش صحبت کنیم که مامان جان بیا پاشو بریم دکتر اینقدرم به فکر اجر کردن نون این دکتر ها نباش! خلاصه دیروز دیدم هر چی میگم قبول نمیکنه! منم عصبانی شدم گفتم یا بلند میشی میریم دکتر یا اینکه دیگه من باهات حرف نمیزنم! ( تهدید بود) این رو که گفتم گفت باشه بریم! رفتیم دکتر! خانم دکتر مامان رو معاینه کرد و گفت که یه ویروس جدیدی اومده به اسم ؟ نه اسمش رو نگفت! که تازه وارده  و شایع شده! از اونا گرفتی! خلاصه چندتا قرص و توصیه کرد و گفت استراحت کنید! حالا امروز صبح بلند شدم! مامانم میگه پاشو برو خواهرت رو ببر دکتر حالش خوب نیست! سرما خورده حالش بده! دیدم چاره ای نیست! پاشدم رفتم برداشتمش رفتیم دکتر! دیدم همون خانم دکتر دیروزی هست! گفتم الان خانم دکتر من رو ببینه با خودش میگه این چرا هر روز یکی رو بر میداره میاره اینجا! خلاصه بازم همون نسخه با کمی توصیه برای بهبودی! حالا من تصمیم گرفتم یه چراغ گردون بگیرم بزارم تو دستم  یا یه جوری وصلش کنم به سرم که وقتی روشن میشه دیده بشه! که همه بدونن من نماینده قانونی اورژانس هستم! حالا خدا رو چه دیدی شاید فردا خودم رو برداشتم بردم دکتر! خیلی وقته ویروس نخوردم! اخرین ویروسی که خوردم چندان دلچسب نبود

 

دیروز روی  صفحه اول یکی از روزنامه ها یه تیتر زده بود که وقتی خوندم اصلا تعجب نکردم اماا فکر کنم به حق کشورمون اجحاف شده  و گرنه جای ما توی این رده بندی رتبه اول هست! تیتر روزنامه این بود! ایران در مصرف لوازم ارایش در جهان هفتم و در خاور میانه سوم! حالا شما بگین حق ایرانی ها رو نخوردن؟

 

هی من میخوام نگم اما انگار نمیشه! مجبورم می کنید! قابل توجه دوستانی که روی وبلاگشون امکانات موزیک و موسیقی پخش زنده انواع اهنگها رو دارن! وقتی موزیک میزارید اول از همه یه موزیک مناسب انتخاب کنید دوما اینکه امکاناتی نظیر قطع و پخش موزیک قرار بدید که اگر یه بنده خدایی از موزیک شما خوشش نیومد بتونه صداش رو قطع کنه! مجبور نشه کل صدا های سیستمش رو قطع کنه یا اصلا بی خیال خوندن وبلاگتون بشه!

این رو به اون مشخصات یک وبلاگ خوب اضافه کنید ! امیدوارم که موثر واقع بشه

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 23:4  توسط علی  | 

اون ر وز با دیدن بچه های دبستانی که همراه مادرشون از مدرسه به خونه برمی گشتن !بهشون حسودیم شد.دلم خواست که بچه دبستانی باشم! یا حداقل بچه مدرسه ای باشم. صبح زود توی تاریک و روشن هوا و با غرغر از خواب بلند بشم برم مدرسه و دیر برسم و یواشکی برم توی صف صبگاه! دلم خواست بازم ساعت 5 صبح از خواب بلند بشم و انشا بنویسم. دلم خواست سر کلاس بشینم از توی پنجره کلاس به بچه هایی که توی حیاط مدرسه بازی می کنن نگاه کنم و بخوام که جای اونها باشم! دلم خواست که برای بیرون رفتن از کلاس درس صدای زنگ مدرسه توی تمام مدرسه بپیچه و سریع تمام کتابهام رو جمع کنم و از کلاس برم توی حیاط! دلم خواست باز مامانم توی کیفم نون و پنیر و میوه برام بزاره  و برم مدرسه  و وقتی بر میگردم بازم همون نون و پنیر و میوه رو دست نخورده بزارم روی میز! دوست دارم دوباره توی مدرسه خودکار و مدادم رو گم کنم! دلم خواست که دوباره موقع برگشتن از مدرسه بریم و با دوستام  با 50 تومن ساندویج فلافل بخوریم و مزه اون هیچوقت یادم نره! دلم خواست ناظمم برای کوتاه نکردن موهام با ماشین شماره 4 من رو بفرسته خونه  تا موهام رو کوتاه کنم! دلم خواست  دوباره با بابام برم کفش ورزشی بخرم شبش تا صبح کفش کنارم باشه و صبح با کفش های تمیز و نو برم ورزش و باز یکماه دیگه دوباره برم کفش ورزشی بخریم! دلم خواست که وقتی از مدرسه میام خونه بوی نون تازه تموم کوچه رو برداشته باشه  و تمام دوستام برای گرفتن قره قورت جلوی در خونمون صف بکشن! دلم خواست می تونستم بازم با بچه ها توی کوچه تیله بازی کنم و اون قدر فوتبال بازی کنیم که دیگه از خستگی نتونیم قدم برداریم! دلم خواست جای اونا باشم...

 

بعضی ها چقدر ساده می بخشن...

h1

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:52  توسط علی  | 

وقتی سقف بالای سرت اسمون باشه و دیوارهای اطرافت کوههای در هم بافته شده و زیراندازت یه دشت پر از گل باشه و نوازش گر صورتت سیلی باد و نم نم بارون صورتت رو خنک کنه تا از گرمای درونت خالی بشی! دیگه چی میتونی بخوای؟ هیچی! یا شاید فقط لذت دوباره این لحظات!

aseman

مرگ! چقدر باهاش مشکل دارم! اونوقت ها که اصلا ادم حسابش نمیکردم! روزهای عزا برامون به مصداق دید و بازدید و فرصتی برای جمع شدن بچه های فامیل و بازی و خوش گذرانی بود! بدون اینکه ذره ای احساس کنیم که مرگ چی هست و چی می خواد بگه! اما حالا بعد از ۱۳- ۱۴ سال دیگه اون قدر باهاش اشنا شدم که بفهمم چقدر قدرت داره! خودم باهاش مشکل ندارم! حسابهام رو باهاش صاف کردم! یا گذاشتم تا اون دنیا تا بدونم کی بدهکار شده...!

 وقتی دیدم که در اوج احساس داره گریه میکنه! هیچی نتونستم بگم! فقط تونستم بگم گریه نکن! می دونستم نگفتنم ممکنه از گفتنم بهتر باشه! اما به یه ادمی که عزیزش رو از دست داده چی میشه گفت؟! گفتم گریه کنه! اروم میشه! گذاشتم با خودش خلوت کنه! مزاحم خلوتش نشدم! خدا به همه صبر بده!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:33  توسط علی  | 

تا حالا اسم ماهی ازاد رو شنیدی! یه نکته مهم توی زندگیش هست اونم اینه که بر خلاف جهت اب رودخانه حرکت میکنه! جزئیاتش رو نمیگم ! اما حرفم این بود که من خیلی شباهت زیادی به اون دارم منظورم همون ماهی ازاده! یه چیزی که برای خودم مسلمه و برای بقیه هم مسلم شده اینه که من هم  بر خلاف جریان حرکت همه ادمها حرکت می کنم! خیلی ها بهم گفتن یا بهم فهموندن! اما موضوع اینه که من فکر نمی کنم جهت بقیه درست باشه حتی نمی دونم جهت خودمم کاملا درسته یا نه! اما جهتم رو عوض نکردم! تا مطمئن بشم...

er20

 

همیشه تولد  برام واژه اشنایی بوده که می خواستم برام غریب باشه! تولد همیشه برام یاد آور لحظه ها و ساعتهایی  بوده که گذشته  و در پوشه زمان قرار گرفته و دسترسی به اون ها ممکن نیست  و هر یادبودی از اون باز یاد اور لحظه هایی هست که دست یافتنی نیست! و بعد از اون قدم گذاشتن در لحظه هایی که تو رو از لحظه هایی قبل از تولد جدا میکنه و این لحظه های تازه آزارت میده چون لحظات زمان تو رو ازت گرفته و در پوشه زمان گذاشته که تو فقط میتونی رو سایه اونها دست بکشی و فرصتی برای دست یافتن به اونها نداری و اعدادی که حالا زمانهای گذشته رو ازت گرفتن و خودشون رو بهت تحمیل می کنن...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 18:35  توسط علی  | 

کاش سوال رو نمی پرسیدم اینطوری بهتر بود! سوالی که جوابی نداشته باشه همون بهتر که پرسیده نشه! شاید می خواستم ببینم نظر بقیه چیه! اما دیدم که برای دیگران نمی تونه اهمییت داشته باشه یا شایدم بهش اهمییت نمیدن! شاید بهتره که همه  سوالها پرسیده نشن!

قبل ها اینطوری نبود! هر چند من وبلاگ نویس نبودم اما وبلاگ خوان بودم! وبلاگ نویس ها حس و حال بیشتری داشتن! وبلاگ نویسی براشون دغدغه بود! براشون مهم بود! اما حالا خیلی بی خیال وبلاگ نویسی شدن و رفتن توی فکر غم نان و خیلی ها هم که هستن حس و حال قدیمها رو ندارن! و گروهی همچنان پر تلاش و خستگی ناپذیر مثل گذشته ادامه میدن...

من خیلی از اوقات دیدم یا اگر بگم همیشه اشتباه نکردم چون وجود داره و هست اونم اینکه ایرانی ها عادت دارن همه کارهاشون رو بزارن برای اخرین لحظه و روز و ساعت! انگار باید زور بالای سرشون باشه و این خیلی عادت بدیه! خودمم گاهی اوقات اینطوری هستم اما شدیدا دنبالش هستم که این عادت رو ترک کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 23:47  توسط علی  | 

امروز ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدم تا از خونه  بیرون بریم در حالی که بارون شدیدی می بارید یکساعت بعد هوا روشن شده بود  و اسمون دیده میشد! هوا اون قدر خوب بود که باور نمی کردم که دارم همچین هوایی رو تجربه میکنم! هوای صاف صاف با ابرهای سفید و بویی که بعد از اومدن بارون توی هوا پیچیده، بی نظیر بود! روی درخت یه پرنده ای نشسته بود که اسمش و نمی دونستم اما تو اون موقع اواز زیبایی ازش شنیدم خیلی خوشحال شدم که تونستم اون موقع صبح از خونه بیرون برم و اون همه زیبایی رو ببینم و لذت ببرم! و ارزشش رو داشت که از خواب بهاری بگذرم و توی اون ساعت که همه شهر در خواب هستند از زیبایی های محیط اطرافم لذت ببرم!

 

اگر برات چندتا انتخاب با یک میزان علاقه وجود داشته باشه  و بخوای از بینشون یکی رو انتخاب کنی! چیکار میکنی کدوم رو انتخاب میکنی که بعدا پشیمون نشی و از انتخابت راضی باشی

 

بعد از مدتها  دیدن یه فوتبال درست و حسابی چقدر میچسبه!

k.o

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:56  توسط علی  | 

سهم من از بهار بوی خاک بارون خورده، پنجره مه گرفته، بوی غربت، بوی دلتنگی، خلوت خیال، جاری شدن  لحظه در باران

man-a

 

زمانی فکر می کردم می دانم و می فهمم اما حالا نمی دانم می فهمم یا نمی فهمم! می تونم بگم مرز بین فهمیدن و دانستن را با نفهمیدن و ندانستن رو گم کردم البته اگر مرزی باشه! کاش می دانستم چه چیزی را باید بفهمم و چه چیزی رو نباید بفهمم یا چه چیزی را می فهمم یا چه چیزی را نمی فهمم! شاید به خاطر اینه که، خودم رو اون قدر دور کردم که دیگه چیزی برای فهمیدن و نفهمیدن وجود نداره! اگر چیزی هم هست راه دوری برای فهمیدن و نفهمیدنش هست! و من دنبال مسیری میگردم تانشونم بده که چه چیزی رو باید بفهمم و چه چیزی رو نباید بفهمم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:55  توسط علی  | 

خدا نکنه ادم که من باشم 10 -12 ساعت پشت سرهم سر کلاس باشه و بره و بیاد و اینا! دیگه مگه رمقی برای ادم باقی میمونه؟ اونم تازه بعدش بخوای بری تدریس اشپزی کنی! نتیجه اینکه تمرکز در اموزش میاد پایین! حالا من توی دانشگاه با یه موجودی کلاس برداشتم که اصلا قیافه نخراشیدش رو قبلا زیادرت نکرده بودم و این عجوبه خلقت رو ندیده بودم! از استاد بودن فقط مدرکش رو داره که اونم نمی دونم کدوم دانشگاه بوده که به این مدرک داده! اولین بار تا حد زیادی می خواستم سرش رو از تنش جدا کنم چون سرش به تنش زیادی بود! حیف حیف که نمی خوام دستم رو به خون کثیفش الوده کنم! بگذزیم ! من اومدم خونه! قیافم شبیه جنازه متحرک! اول باید یه چیزی می خوردم که ضعفم از بین بره! با این که خیلی خسته بودم اما یه نیم ساعتی قوای جسمی خود رو افزایش دادم و بعد پهن شدم روی تخت! اما از ترس اینکه بخوابم شب خوابم نبره! نیم ساعته بیدار شدم! دیدم بهتر که نشدم هیچ بدتر شدم! دیگه چشامم سیاهی میرفت! چاره ای نبود باید از مواد مخدر استفاده می کردم درمانهای موضعی جواب نداده بود رفتم و یک چایی دبش خوردم انگار که تازه متولد شدم! نیرو و قدرت شونصد برابر شده بود! با خودم گفتم خدایا این معتادا حق دارن دست از اعتیاد و مواد بر نمیدارنا!  من که امروز از مواد مخدر بدی ندیدم!

خدا نکنه ادم بخواد تو تاریکی راه  بره حالا اگه ادمشم من باشم که دیگه هیچ مطمئنا اول تعداد کشته های و زخمی ها از فجیع ترین زلزله دنیا بیشتر خواهد شد و دوم اینکه شرکتهای بیمه همگی ورشکست میشن! حالا اگر فقط صدمات  وارده به انسانها رو در نظر بگیریم... ! نتیجه اینکه توی تاریکی راه نرید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:54  توسط علی 

 

چقدر سبز چقدر بهاری! هر چی جلوتر میرم بوی بهار رو بیشتر حس می کنم! بهار امده تا من از دیدنش لذت ببرم از این همه رنگ سبز  رایحه خوش بهاری لدت ببرم اگر استفاده نکنم ضرر کردم اگر نتونم خوب استفاده کنم ضرر کردم بهار اومده اما تا مدتی برای من منتظر میمونه تا لذت ببرم و اگر نتونم لذت ببرم از بهار گلایه ای نیست! زمان لحظات ،روز ،شب،درگذرن همه همه به خاطر تو و زندگی برای تو! و تو برای خودت! اگر لذت بردی وقتی مشتت رو باز کردی می بینی که توش پره اما اگر لحظه ها از دستت فرار کردن دیگه فرصتی نداری لحظه ها گذشتن و مشتتم خالی ! اما دیگه نه فرصتی هست که برگردی و نه مشتی که بتونی پرش کنی! قرار نیست که زندگی برای تو زندگی کنه قراره که تو برای زندگی، زندگی کنی!قراره که زندگی تو رو تماشا کنه نه اینکه تو زندگی رو تماشا کنی! زمان، لحظه، همه در اختیارتوست! اگر از دست رفت دیگه حتی فرصتی برای افسوس خوردن نداری! نشین و زندگی رو تماشا کن به زندگی بگو که بشینه و تو رو تماشا کنه ! یادت باشه میتونی بهترین اجرای خودت رو داشته باشی اگر خودت بخوای...

 

زندگی را فرصتی انقدر نیست که در اینه به قدمت خویش بنگرد یا بین مرگ و زندگی یکی را سنجیده گزین کند

 

 

یه مدتیه هی می خوام بیام اپ کنم نمیشه! انگار این ابر و مه  و باد و خورشید نمیخوان بزارن ما بیایم اپ کنیم اما چه خیالیه من که اپ میکنم حالا دیرتر زودتر داره  اما حتما اپ میکنم حالا ابر و مه و خورشید و غیره چه بخوان چه نخوان! چه هوای خوبیه! این هوا جون میده برای مسافرت اما امکان مسافرت رفتن ندارم اما میشه بهار رو همه جا پیدا کرد حتی اینجا ! منتظر نمی مونم که  زیبایی بهار رو توی مسافرت ببینم!

 

فقط محض اطلاع میگم که اون غذا رو شب بعدش درست کردم و بسیار خوشمزه بود!  حالا اگر بچه های خوبی باشید دستور پخت یه غذای خوشمزه رو میدم که برید کیف کنید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:50  توسط علی  |