تبليغاتX
من یک چپ دست هستم

من یک چپ دست هستم

نوشته های یک چپ دست

اره چند روزی بیشتر تا عید نمونده و این اخرین روزهای سال ۸۵ در حال تموم شدن هست! نمی دونم چرا هر چی که به عید نزدیک تر میشیم دلم برای سالی که داره تموم شده بیشتر تنگ میشه مخصوصا این روزهای اخر عید خیلی قشنگ و دوست داشتنیه! تو این چند روز اخری ناخوداگاه ذهنم میره دنبال روزهای گذشته سال ۸۵ و اتفاقات و حواشی اون رو تو ذهنم دنبال می کنم! همیشه این روزهای اخری یه حس خاصی به سراغم میاد یه حس دلتنگی همراه با بغض که همراهش شده! نمی دونم برای من اینجوریه یا اینکه برای همه اینطوریه!... امسال چهارشنبه سوری هم اینجا نبودم! تو این روزهای اخر یه مسافرت دو سه روزه فشرده نصیبمون شد که خیلی مفید بود! فرض کن بعد از بیست و چند سال که از عمرت گذشته میری به جایی که همیشه دوست داشتی بری اما امکانش فراهم نمیشه!  سفر خوبی بود ما به جای دوستان... ! به همین دلیل طبق سنت چندین ساله روزهای تعطیل عید رو  تو خونه سپری می کنیم! تا بر سنت خودمون پایدار باشیم! در روز اول عید بیشتر اقوام رو می بینیم چون همشون توی خونه بزرگتر فامیل جمع میشن و دیدارهای بعدی حکم تشریفات رو داره و  اجرای سنت های قدیم! هر چند سنت جدیدی شکل گرفته به این صورت که از قبل سال نو  عده ای بار سفر می بندند و تمامی روزهای عید رو در سفر میگذرونن و بعد ۱۴- ۱۵ عید برمیگردن که بتونن به کار و زندگی شون برسن! البته این کارچندتا حسن داره! ۱- این که مسافرت رفتن-۲- این که خونه شون رو تکون ندادن و خونشون تمیز و دست نخورده باقی مونده ۳- اینکه از رفت و امدهای غیر ضروری( دید و بازدید) جلوگیری کردن ! حالا به این اضافه کنید صرفه جویی در هزینه خرید تنقلات شب عید و اجیل و شیرینی و...

اما توی ایام عید تهران چقدر خلوت میشه! میشه شهر ارواح !

من میگم ماهی سفره باید قرمز باشه! هر روز یه چیز جدید میاد حتی ماهی سفره هفت سین

فکر میکنم یه پست دیگه داشته باشم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 23:55  توسط علی  | 

چقدر زود میگذره... عمر رو میگم!
حتی اگه از همه لحظاتت به طور مطلوب استفاده کنی بازم میگی چقدر زود گذشت...
چقدر بده ادمها خودشون رو اون طوری نشون بدن که نیستن! فرقی نمیکنه
چطوری هستن فقط اینکه سعی کنن و بخوان خودشون نباشن خیلی بده
مثل اون کبک که می خواست راه رفتن طاووس رو یاد بگیره!

این روزا چقدر بوی عید میده! حال و هوای قبل عید رو خیلی دوست دارم
تکاپوی ادمها برای تدارک عید برام خیلی جالبه!
ادمها وقتی حرفهاشون رو سانسور میکنن انگار چیزی ازش نمی مونه
هیچ لذتی در خوندش نیست ! اونقدر خلاصه میشه که هیچ تفاوتی
در خوندن و نوشتنش باقی نمیمونه! نمی دونم شاید قیچی سانسور
گاهی لازم باشه! اما جرات کسی که حرفش رو بدون سانسور بزنه
ستودنیه! کسی به خودش نگیره منظورم به فرد خاصی نبود...

رسول ملا قلی پور هم رفت! خدا رحمتش کنه! از بچگی فیلمهاش رو
می دیدم هنوزم اون صحنه هایی که تو کودکی دیدم یادمه! اون زمان
فقط فیلم جنگی می ساخت! اون زمان خیلی ها میگفتن فیلمهاش رو
نمی فهمم مثل الان ! اما از همون موقع فیلمهاش رو می فهمیدم و
درک می کردم برای خودش دنیایی بود خوبی فیلمهاش این بود که
سوژه هاش هیچ کدوم تکراری نبود! افق- نجات یافتگان- سفر به چزابه-
هیوا - قارچ سمی... این فیلم اخریش رو هم ندیدم ! مرگش برام قابل
باور نیست شاید چون اصلا انتظارش رو نداشتم! تو این دنیا نمیشه
از کسی یا چیزی انتظار داشت! خوش به حال ادمهایی که حداقل
بعد از مرگشون ازشون به خوبی یاد میکنن! ... هر چند دیگه چه
فرقی میکنه ! اون که رفته دیگه رفته تعارف و حرف بقیه به چه کارش میاد...

از نظرات خوبی که تو پست قبل گذاشتید ممنونم! یه دوستی هم
نظر داده بود اما هیچ ادرسی از خودش نگذاشته بود! از ایشون هم
به خاطر نظر خوبشون ممنونم!
قراره دو روزی برم مسافرت... بعد از مدت ها!
تو این پست های اخر دارم کولاک می کنم
می بینی؟!
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 1:24  توسط علی  | 

خیلی وقتها دلم برای خود خودم تنگ میشه
خود خودم که یه زمانی دوستش داشتم
اماحالا میان هیاهوی اطراف نه خودمم نه اونی که بودم

هیچی مثل فرو کردن پا توی برفی که دست هیچ موجودی
بهش نرسیده بهت حس تازگی نمیده
اونم برفی که وقتی پاهات رو تا زانو میبری توش
دوست نداری برشون داری
فقط دوست داری برف ها رو زیر پاهات با صدای خرپ خرپ
له کنی و از سرماش و صداش لذت ببری
شاید اینطوری خنک شدی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 9:14  توسط علی  |