تبليغاتX
من یک چپ دست هستم

من یک چپ دست هستم

نوشته های یک چپ دست

فکرش رو بکن! اگه قرار باشه یه نفر به تو امید بده و اون یه نفر خود تو باشی! اون وقت حق نداری ناامید بشی!

بعضی حرف ها هستن که زده میشن اما شنیده نمیشن! اما تاثیرشون از حرفهای شنیده شده بیشتره!

اساسا وقتی روزنامه به دست وارد خونه میشم قبل اینکه بشینم و بخوام روزنامه رو ورق بزنم می بینم از روزنامه که توی دستم بوده اثری باقی نیست! انگار همه منتظر من بودن تا با روزنامه وارد خونه بشم! اگر یک روزنامه باشه که هیچ اما اگر بیشتر از یکی باشه میشه انتظار داشت روزنامه داغ به دستت برسه! مامان قبل از هر چیز میگه صفحه حوادث روزنامه رو بدید به من! نمی دونم دلیل علاقه مامان به صفحه حوادث چیه که از روزنامه صفحه حوادث اون رو بیش از همه دوست داره و من یکی از صفحه حوادث روزنامه متنفرم! خوندن روزنامه چندین صفحه ای باو اون حجم اگهی وقت زیادی نمیگیره!

گاهی وقتها که به فروشگاه کتاب برخورد میکنم و از توشون یه کتاب جالب و خوب پیدا می کنم و می خرم میزارمش، توی کتابخونه که بعدا برم سراغش که برنامه ای براش بزارم! بعد از اون یک هفته میگذره و یادم می افته یه کتابی خریده بودم که حالا به ذهنم رسیده که برم و از گوشه کتابخونه موندن خلاصش کنم! اما هر چی کتابخونه رو می گردم ازش خبری نیست! تمام کتابخونه رو زیر رو می کنم چیزی دستگیرم نمیشه! خلاصه بعد از یه مدت دیگه خسته میشم و فراموش می کنم! از اون ماجرا میگذره و بعد از مدتی من تصادفی می بینم که کتابی که دنبالش می گشتم سر از اتاق کناری در اورده ! بعد که بیشتر نگاه می کنم می بینم که چندتا کتاب دیگه هم هست که به سرنوشت این دچار شدند! اینجا باید یه حسی بهت دست بده که این حس میتونه چندتا حس باشه اما تو اون لحظه از اینکه کتابی که گرفتم اونقدر مفید بود که سر از اتاق بغلی در اورده خوشحال میشم! اما باید یادم بمونه که کتابخونه شاید نتونه خیلی شخصی باشه...

 

فکر می کنم همه حتی حافظ شیراز هم بدونه که من توی تلویزیون از دو نفر یکی نجف زاده یکی حسنی به شدت خوشم نمیاد! چرا و ایناش بر میگرده به اینکه هر کسی یه سلیقه ای داره و خب سلایق متفاوته ...  امسال طبق برنامه هر سال حسنی برنامه کوله پشتی خودش رو راه انداخت اساسا داشتن برنامه زنده اونم حدود ساعت 9-10 شب روی یک شبکه پر بیننده توی تابستان  کاری هر کسی نیست یعنی تهیه کننده باید خیلی به قولی دم کلفت باشه که بتونه  همچین برنامه ای رو بزاره! خلاصه از اینم که بگذریم برای ما فرقی نمی کرد چون قرار نبود که ببینیم! یه شب بر حسب اتفاق دیدیم که این برنامه رو داره نشون میده و مهمان برنامه هم رادان معروف نیروی انتظامی هست! با توجه به عملیات پلیس تو اون زمان و اینا با خودمون گفتیم یه شب که هزار شب نمیشه! ببینیم این اقا چی میگه و اون اقا چی میپرسه! توی اون برنامه این حسنی 180 درجه با اجراهای سابقش فرق داشت! حسابی رادان رو ضربه فنی کرد! یه حرفهایی زد که تمام منتقدین  و مخالفینش تحسینش کردند! خلاصه اون شب گذشت و فردا شب دیدیم که روز از نو روزی از نو متوجه شدیم که فقط همون یک شب بود و دوباره همون اجراهای سابق که دیده بودیم! اما حسنی احتمالا نمی دونست که این کارا هر چند که میتونه کمی محبوبیتش رو افزایش بده اما مردم هم خیلی فراموش کار تر از این هستند که همچین حرکتهایی رو یادشون بمونه  ادمهای بالا دست هم به همون اندازه منفعت طلب ! پس باید سعی کنی مسیر باد رو درست تشخیص بدی!

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 1:21  توسط علی  | 

باز هم مدتی گذشت تا اینکه روزگار بگذره! چی گفتم ؟  حرف فلسفی زدم! وای به روزی که من بخوام حرف فلسفی بزنم! ال قصه بگم  اومدم یه اپ کنم و یه جونی به این بلاگ بدم که  به تاریخ نپیونده و به عنوان اولین وبلاگ چپ دست هنوز چرخش بچرخه و اینا...

از بابت امتحان تنظیم بگم که خب فکرش رو هم نمی کردیم تا این حد دیگه نمره مان پایی شود! هر چند الانه افسوس اون رو می خورم که کاش حداقل هر سوالی رو یه بار مرور می کردم! گاهی اوقات ادم چه اشتباهاتی میکنه ! متاسفانه  نمره میان ترم رو هم از دست داده بودیم چرا که وقتی یه جلسه غیبت میکنی باید بدونی که همون یه جلسه ممکنه استاد هوس کنه میان ترم بگیره! یه بزرگی میگه

بدبختی از همون دری وارد میشه که خودمون به روش باز گذاشتیم!

 

از این مورد که بگذریم به بعدی میرسیم! چشم بسته غیب گفتم! فایده خوندن نوشته های روی در و دیوار اینه که ممکنه توش مطلب به درد به خوری پیدا بشه! روی دیوار نوشتن اونایی که اسمشون علی و جواد هست بیان دفتر فرهنگ ثبت نام کنن! بعد این همه سال دارم توی دانشگاه دنبال دفتر فرهنگ میگردم تابلو ها رو می خونم دفتر بسیج رو رد میکنم میرسم به دفتر فرهنگ! یه خانمی نشسته میگم می خوام برای قرعه کشی ثبت نام کنم! میگه اسمت رو توی اون لیست بنویس ! لیست رو نگاه می کنم 10 نفر قبل من اسم نوشتن! اسم بالایی رو می خونم نوشته محمد تقی ... هر چی فکر می کنم ربط محمد تقی و با جواد و علی نمی فهمم! برای سرگرمی هم که شده خوب بود یاد قرعه کشی های بانک می افتم! یه حساب 2000 تومنی داشتم که بابام برام باز کرده بود  دفترچه هم دست بابام بود! وقتی بابام گفت تو قرعه کشی نیم سکه برنده شدی اصلا باور نکردم! اونم با حساب 2000 تومنی! حالا چه اشتباهی شده بود که من برنده شده بودم نمی دونم! اما هر چی بود برای بار اول و اخر بود که چون دیگه اگه پشت گوشم رو دیدم شانسم رو هم دیدم!

 

 تو این مملکت داشتن یه اشنا یه معرف! بیشتر از پول برات کار میکنه! حالا اگه داشتی که هیچی اگه نداشتی باید بری سماق بمکی! البته میتونی بدون پارتی هم جلو بری اما رسیدنت با خداست وقتی هم برسی میبینی یه ادم پارتی دار قبل تو اونجا نشسته!  حالا تو هی زور بزن!

 

الان تازه دیدم! بلاگ فا برای کامنتینگ سیستم جدید گذاشته! ارسال نظر به صورت خصوصی! جالبه! میگم چرا باهم نمی خونه!   بابا من تازه دیدم!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 1:3  توسط علی  |