تبليغاتX
من یک چپ دست هستم

من یک چپ دست هستم

نوشته های یک چپ دست

 کیه که؟ نفهمه دور و برش چی میگذره ...


سه سال قبل که من یک چپ دست هستم متولد شد نمی دونست که چی می خواد بگه، نمی دونست که چطوری بگه ، اما شروع شد و شروع چپ دست شروع یک دوران بود دورانی که با توقفی چند ساعتی همراه بود و حر کتی که ادامه پیدا کرد و لحظات زندگی اون رو در بر گرفت ،روزها و شبهای و ساعتهایی که جاودانه شدند و ماندند !از هیچی شروع شد و به خیلی چیزها رسید. تغییر در نگاه، بینش و درک که در یک دوران تاریخیشکل گرفت و رشد کرد، و همین کافی بود برای کسی که بخواد از اون استفاده کنه و شاید مثبت ترین نکته کار همین بود  

اینجا نوشتن سخت نبود ، اما راحتم نبود مهم این بود که برای نوشتن نیاز به حذف و اصلاح و تغییر نبود و یا نیازی احساس نمیشد، هر چی بود نوشته میشد هر چند اگر حرفی که نوشته میشد چیزی برای گفتن نداشته باشه

 

مهم نوشتن بود، مهم این بود که دست چپ بهانه شده بود برای نوشتن حرفها و لحظاتی که می خوان جایی در تاریخ پیدا کنند و حالا این حرکت که از بهمن ماه سه سال قبل با ناآگاهی شروع شده بود و برای چند ساعتی توقف رو تجربه کرد و اینجا 26 ماه و 117 پست رو توی خودش جای داده،با اگاهی و زمان بندی قبلی می خواد به پایان برسه و به تاریخ پیوند زده بشه! فقط چند تشکر هست که باید نوشته بشه، از همه کسانی که من رو در این مدت همراهی کردند ممنونم و تشکر ویژه از دوستانی که از وجودشون استفاده کردم و همیشه همراهم بودند و همین طور از بلاگ فا برای اینکه زمینه این کار رو فراهم کرد .

مثل همیشه پیشاپیش، قبل از همه ، عید و سال جدید رو بهتون تبریک میگم
و سال خوبی براتون ارزو می کنم.


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23:59  توسط علی  | 

حدود سه سالی میشه که با این اسم می نویسم تو این مدت به وبلاگهای زیادی برخوردم خیلی هاشون که تقریبا همزمان با هم شروع کرده بودیم دیگه نیستن خیلی ها روشون مهر تعطیلی خورده خیلی ها هم چرخشون کند یا کند داره میچرخه، از این میون یه تعداد کمی توی پیوندهام بودن و هستن دلیلش شاید این باشه که مثل بقیه پراکنده و جسته گریخته نمی اومدن و و تقریبا همیشه می اومدن هر چند این لیست کم و زیاد شد اما مدت زیادیه که بدون تغییر باقی مونده ! یه دلیلشم میتونه این باشه که من دیگه حال و حوصله اضافه کردن پیوندهام رو نداشتم. می خوام یه معرفی از پیوندهای تقریبا ثابتم و حال و روزشون داشته باشم

ارديبهشت: یکی از اولین وبلاگهایی که همزمان با من شروع به نوشتن کرد! چند ماهی میشه که دیگه به طور غیر رسمی تعطیل شده ، اولین بار فایرفاکس رو از این بلاگ شناختم


خط موازی : اوائل اسم بلاگ عنوان ندارد بود بعد ها به خط موازی تغییر نام پیدا کرد! نویسنده با استعدادی داشت تا اینکه در سالگرد 3 سالگیش تعطیل شد یا به قول خودش مرد


صحرای جنون: قبل از این وبلاگ یه وبلاگ مشترک داشت با اسمان باهم... بعد از مدتی مستقل شد و صحرای جنون رو راه انداخت خیلی خوب با کلمات بازی میکرد و پستهای زیبایی می نوشت! اما این هم مهر تعطیلی بر سینش کوبیده شد و به تاریخ پیوست


شبهای روشن: یکی از قدیمی ترین دوستان چپ دست بهانه اشنایی بعد از چپ دستی شبهای روشن بود
وبلاگ خوبی داره و روز به روز بهتر میشه! خدا رو شکر که هنوز مهر تعطیلی روش نخورده


دلم خواست: وبلاگ خوبی داره و خیلی خوب می نویسه جزء نویسنده هایی هست که در سبک خودش خیلی خوب عمل میکنه! معمولا به موقع اپدیت میشه و هنوز به کارش ادامه میده


شل سیلور استاین و من: یکی دیگه از چپ دستان قدیمی که مدت زیادیه که می نویسه و چند وقتیه که فهمیده که وبلاگ نویسی براش نون و اب نیمشه و وبلاگش تعطیل شده


بشنو از اين خموش: یکی دیگه از دوستان قدیمی چپ دست که اهسته و پیوسته به نوشتن ادامه میده و در حال حاضر داره می نویسه! و امیدوارم همین طور ادامه بده


نان سالهای جوانی: یکی دیگه دوستان خیلی خوب و با استعداد چپ دست که هر چند فاصله پستهاش خیلی زیاده اما خیلی زیبا می نویسه هر چند که مدت زیادیه که اپ نشده و به طور غیر رسمی تعطیل شده


قهوه ی تلخ: یه مسافر یا همسایه از چین که وبلاگ خوبی داره و می تونید تو وبلاگش بیشتر در مورد اداب و رسوم مردم چین مطالب جالبی بخونید هر چند چند وقتیه که اپ نکرده اما امیدوارم اما غیبت موقتی باشه


یه دل کوچولو : یکی دیگه از بچه هایی که مدت زیادیه که داره می نویسه و تا الان داره ادامه میده و امیدوارم
همین طوری ادامه بده هر چند فاصله پستهاش داره زیاد میشه هرچند ربط بین ادرس بلاگ و عنوانش رو نفهمیدم ! شاید فهمش در نفهمیدن بود


سيب و حوا: پستهای خیلی کمی داره و فاصله هر کدوم چندین ماه ، فکر می کنم زندگی در دنیای واقعی رو به ادامه حیات یه وبلاگ در جامعه مجازی ترجیح داده و و باید تعطیل شده دونستش


من اینجا می نویسم: یکی از بچه های قدیمی که بلاگش رو باید تعطیل شده بدونید ! از اخرین پستش میشه فهیمد که رفته کلاغ بشه برگرده! یعنی اینجا رو هم تعطیل شده بدونید


بچه اسکیزوفرنی: قبل از قبول شدن تو کنکور تو این وبلاگ می نوشت بعد از قبول شدن یه وبلاگ دیگه راه انداخت و با عنوان من یک دانشجو هستم شروع به نوشتن کرد ! موفق باشی دانشجو


فریاد زیر خاک : یه وبلاگ قدیمی که صاحبش سیاسی می نویسه و هر چند وقت یکبار اپدیت میشه اما زمانش مشخص نیست!


باران : یه وبلاگ قدیمی دیگه که چند بار جابه جا شد و در اخر تعطیل شد



قصد معرفی دوستان خیلی قدیمی بود که توی پیوندهام به طور ثابت بودند و زمان زیادی رو همراه با من به وبلاگ نویسی پرداخته بودند


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:0  توسط علی  | 

شبهایی که کمی بیشتر می تونم بیدار باشم و از خواب خفه نمیشم دستی به سر رادیو میکشم
اساسا رادیو جماعت از نیمه شب به بعد ارزش گوش دادن پیدا میکنه

حالا فکرش رو بکن ساعت 2 نصفه شب این پسرک فرزاد حسنی خودش رو بپیچونه توی رادیو
و برای شما از بازیگری و کارگردانی و سینما صحبت کنه... همراه با مهران دوستی !!
من نسبت به این دو الرژی دارم از نوع شدیدش!
خدا رو شکر چیزی که زیاده شبکه رادیویی این رو حال نکردی میزنی اون یکی!


+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 1:5  توسط علی  | 

اب دریا که هیچ! اب اقیانوسم به ما برسه خشک میشه

اساسا با قوانین مورفی خیلی حال میکنم چون خیلی درسته

"لبخند بزنید فردا همه چیز بدتر و وخیمتر خواهد شد"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 1:34  توسط علی  | 

و ما گم شده ایم در نهایت زمان
در بی باوری حقیقت
در تدبیر بی تدبیری زمین
دیگر خیس ترین احساس ها هم باران را نمی فهمد
انگار باید بود ونبودن را تجربه کرد
شاید یکی دو روز دیگر خورشید غروب نکرد



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:37  توسط علی  | 

اخه من به تو چی بگم مرتیکه الاغ !
یه جواب اخر پرسیدن اینهمه
مسخره بازی داشت
یعنی  تو یکی هم می خوای ابراز وجود کننی؟؟؟
مملکت که شیر تو شیر شد هر کسی ادعای پیامبری میکنه




+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:20  توسط علی  | 

زندگی گاهی چقدر سخت میشه وقتی به اسون بودنش عادت میکنیم

نیت کردم این غزل اومد
درنهایت زمان همراه منی حافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 1:21  توسط علی  | 

الان دیگه خان شده دولت رعیت شده مردم...
به پشت سرت که نگاه میکنی یه مشت خاطره میبینی که رنگی از زندگی به خودشون گرفتن
به روبرو که نگاه کنی...؟
دریغ که ترسیدن رو برامون هیجی کردند اما نترسیدن رو بهمون یاد ندادند...
همه برای اغاز حاضرن اما برای انتخاب رفتن تردیید همراهیشون میکنه...



+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:58  توسط علی  |